
ایران آنلاین / کارگردانی و نویسندگی و تهیه کنندگی فیلم «دادستان» در سال 70 آخرین کار سینمایی او است. رفیعا سال هاست که کارگردانی نکرده و طی این مدت مشغول فیلمنامه نویسی و تالیف و تدریس بوده است. او چند ماه از سال را در ایران می گذراند و چند ماهی را هم نزد فرزندانش در خارج از کشور. قبل از آخرین سفر این هنرمند به خارج از کشور، او برایمان از این روزهایش و سال هایی که در سینما سپری کرد از زمان تحصیلش، تاسیس آموزشگاه سینمایی و... سخن گفت.
آقای رفیعا سالها پیش با اتمام تحصیلاتتان وقتی به ایران بازگشتید، فکر میکردید که به طور جدی به تدریس بپردازید، یا اینکه فیلمسازی دغدغه تان بود؟
روزی که درسم تمام شد و وارد میدان کار شدم، به هیچ چیزی جز سینما و فیلمسازی فکر نمیکردم. تا آن زمان چند فیلم در امریکا ساخته بودم، از جمله بوف کور. به ایران که برگشتم، به دست روزگار در مسیر تدریس افتادم و خوشبختانه در دانشکده هنرهای دراماتیک، که محفل جمعی از دوستان فرهیخته بود. دکتر کاووسی، بهرام بیضایی، پرویز شفا، تقوائی، نصرت کریمی، کیارستمی و... از استادان دانشکده بودند. دانشکده هنرهای دراماتیک و در کنار آن مدرسه عالی سینما و تلویزیون پاتوقی فرهنگی بود و زمینه ساز هنرهای سینمایی - تئاتری بعد از انقلاب. میشود گفت اکثریت هنرمندان بعد از انقلاب، تحصیلکردههای آنها بودند. در دهه اول بعد از انقلاب، حاتمیکیا، بنیاعتماد، جعفر پناهی، دکتر صادقی و... را داشتیم که الان خودشان استادان و گردانندگان هنرهای نمایشی ما هستند و بعد از آنها دیگرانی که حالا شمردنشان دشوار است. سینما وتئاتر بعد از انقلاب را به جرأت میشود گفت کهزاده سواد و استعداد و پایمردی آنها است که دروازه ورودشان هم بنیاد فارابی و اداره تئاتر بود که سینمای ارزنده اما در اقلیت مانده پیش از انقلاب (دربرابر فیلمفارسی) را به روند پیشروی بعد از آن تبدیل کردند. آن را بهدست گرفتند و به هم کمک کردند تا دهه 60، دهه درخشان سینمای ایران در جهان شد. من هم که آمده بودم تا قسمت دوم بوف کور را بسازم و بروم، ذوق زده ،ماندگار شدم و یک راه همگرایی را در تدریس دیدم. تدریس سینما هم این گونه نبود و نیست که منحصر به دو ساعت سرکلاس باشد و تمام شود. واقعاً کنار هم بودیم، مثل یک خانواده. کلاسهای تئوریک سر جای خودشان، کلاسهای عملی سر به یکی دو روز و گاه هفته و ماه، در سر صحنهها و تمرینها و فیلمبرداری و مونتاژ و غیره میزد. گذشته از این به برنامههای رادیویی و تلویزیونی هم دعوت میشدم. از جمله برنامه سینما هفت اکبر عالمی که فیلمهای بزرگ تاریخ سینما را به تحلیلهای دقیق علمی، هنری میکشاند. یادم میآید که زمانی بهقول تلویزیونی ها، برنامه «تاپ نامبر وان» رسانه بود. من حالا در کنار نساختن فیلم، تبدیل شده بودم به یک معلم و منتقد و نویسنده فیلم که رفته رفته همه اینها را هم در قالب 4 کتاب منتشر کردم. و نساختن فیلم هم علتش، بیشتر ناسازگاری ذهنیت فرهنگی، هنری، اجتماعی بود با مستقل اندیشی ذاتی هنر فیلمسازی یا هر هنر دیگری.
بعد از سالها تدریس هنوز فیلمسازی برایتان دغدغه است و اهمیت دارد؟
فیلم ساختن برایم خیلی مهم است، چرا که هنر و در دست ماها سینما، یکی و شاید تنها، جذاب ترین بستر فرهنگسازی و تعالی بخشی روان جامعه است. البته از این مسیر پردست اندازی هم که طی کردم، ناراضی نیستم. تدریس برای خودش هنر خیلی مهمی است در کار فرهنگ سازی. من خودم را اینطور اقناع میکردم که اگر من یک نفر، حالا، به زعم خودم مدتی، فیلم نمیسازم، اما صدها فیلمساز تربیت کرده ام که شاید برخی بهتر از من هم فیلم میسازند. اتفاقاً چندی پیش در جلسهای گفتم چرا از دیگر بزرگان پیشکسوت ما، بیضاییها و اصلانیها و... دعوت به تدریس نمیشود؟ که به نهایت دانش و اطلاعاتشان رسیدند. تقوایی و مهرجویی کجای محفل آموزش سینمای ما هستند. الان میبینیم اغلب کسانی تدریس میکنند که شاگرد دست سوم آن استادان هستند. الان فیلمسازهای جوان ما چه چیزی میخواهند از کجا و در کجا بیاموزند؟ از حدود 16 -15 مرکز آموزش سینما و تئاتر الان دو سه تا بیشتر نمانده.
البته هنوز پاسخم را نگرفتم. برایتان هنوز کارگردانی در اولویت است؟
مسلماً در اولویت است. در قفسه بهقول دوستی فیلمنامههای «مظلوم» من چندین تصویب شده و ناشده خاک خوردهاند و میخورند. فیلمنامه هایی مربوط به همین مردم و همین فرهنگ. فرهنگی که دنیا به خاطرش به ما مدیون است. چه از نظر علم و چه از نظر هنر و چرا که این چنین نیست؟ و چرا ما خود این چنین نیستیم؟ ارزش هایمان را بهچه فروخته ایم؟ اینها را باید گفت. وقتی دیپلم گرفتم، دیدم تاریخ ایران را فقط در6 کتاب حدوداً100 صفحهای در پایههای مختلف دبستانی و دبیرستانی خوانده بودم. در حالی که مگر تاریخ ایران در 6 کتاب میگنجد؟ شما بروید کتابخانه دانشگاه UCLA، دریایی از کتاب درباره تاریخ ایران هست. که توسط نویسندگان آلمانی، روسی، انگلیسی، ایتالیایی و دیگران نوشته شده. وقتی میخواستم «بوف کور» را بسازم، چندین بار کتاب را خواندم اما متوجهش نمیشدم. خیلیها هم میگویند 20 بار هم خواندیمش و درکش نکردیم.
|
99 درصد افراد جامعه سینما را به دلایل مختلف نه اینکه دوست دارند، بلکه عاشق آن هستند. چرا که 2 ساعت فیلم میبینند و از خود خسته شان بدر میشوند. چرا که آنها را از واقعیات بدر میبرد. یا آنها را با واقعیات آشنا میکند. در اغلب فیلمهای سینمایی عامه پسند که میبینیم، نشان میدهند که اگرچه دنیا و زندگی سخته، اما میشه که پایان ماجرا را خوش نشان داد. همین یکی از چیزهاییه که آدمها را جذب میکنه |
اثری مانند این کارهدایت را، نمیتوانید تنها با خواندن خود آن بشناسید، باید تحلیل و نقدها را هم درباره اش و هم دیگر آثارش دیده باشید. در واقع مطالعه و تحقیق یک بخش مهم از کسب شناخت برای فیلمسازی است که آن هم از مباحث تئوریک برمیآید. این را هم بگویم که پیش از همه اینها، شناخت خود، برای فیلمساز مهم است، تا بداند چقدر از این جهان میداند تا بتواند از کم و کاستی هایش برای دیگران بگوید.
صحبت از آقای بیضایی شد. آقای بیضایی در امریکا سکونت دارد. برایمان از آقای بیضایی و حال و احوالشان بگویید.آیا با هم معاشرت دارید؟
تا آنجا که من میدانم ایشان در امریکا و استنفورد هستند. تدریس میکنند و مینویسند و اجرا هایی هم دارند. به کمک هنرمندان و مجریان ساکن کالیفرنیا. چیزی که از ایشان میتوانم بگویم و در خاطرم هست، مربوط به سمیناری است در مورد سینمای بعد از انقلاب، در دانشکده دراماتیک که بسیاری از سینماگران داخلی و حتی خارجی هم در آن حضور داشتند. گروه مهم و محترمی بودند. در یکی از شبها که من گرداننده بحث بودم و بیضایی یکی از میهمانهای مراسم، وقتی برای سخنرانی به پشت تریبون دعوتش میکردم، از حضار یک خواهش کردم که در زمانی که او خودش را ازصندلیش در سالن به پشت تریبون میرساند، با خودشان فکر کنند که برای هنر وطنش چه کرده و به ارزش آن به تریبون که رسید تشویقش کنند. نام بیضایی را که آوردم، عدهای شروع به دست زدن کردند که فردی ساکتشان کرد اما بهرام که به بالا رسید، دیگر به هیچ وجه کسی نمیتوانست ساکتشان کند. آنها و هم میهمانان خارجی (که اتفاقاً ژان پیر کریر، نویسنده گدارد هم در میانشان بود) کسانی نبودند که برای هر کسی دست بزنند و بپا خیزند. آنها میدانستند چه کسی را تشویق میکنند. ما درباره تاریخ تئاتر ملی مان چیزی نمیدانیم جز آنچه بیضایی نوشته یا درباره تاریخ قومیمان هیچ کسی مانند او فیلم نساخته و نمایشنامه ننوشته است.در دهه هفتاد آموزشگاه سینمایی داشتم به نام «بهاندیش» که او جزو پایه گذارانش بود و تدریس میکرد. بهاندیش را سال 74 تأسیس کردیم. نخستین مدرسه خصوصی سینمایی بود که بعدها به آن امتیاز ارائه مدرک رسمی هم اعطا شد. خیلی ترمها سر کلاس نمیآمد، مشغول نوشتن بود.یک بار بهشوخی از او پرسیدم: آخر تو از کجا باید پول درآوری، بجز تدریس؟ کار و درآمد دیگری که نداری و او جوابم داد: من، آموختهام که بیدرآمد زندگی کنم.خانه کوچکی داشت. همیشه اطرافش پر از کتاب و کاغذ و قلم، فکرش جای دیگری سوای دنیای روز بود و نمیتوانست حرف بزند. دهه 70 قهر کرد و رفت فرانسه. قرار بود بیاید سر کلاسهایش در بهاندیش، نیامد. زنگ که زدم خبر داد که دیگر از اینجا رفته. تعریف میکرد، در هواپیما وقتی در حال فرود بود، دیدم که عدهای فرش قرمز انداختند و در کنار لیموزینی منتظرند. فکر کردم که چه فرد مهمی با ما در هواپیما است. پیاده که شدم، دیدم که همه آنها منتظر من هستند. من را سوار ماشین کردند. گفتم کجا میبرید؟ پاسخ دادند مدرسهتان. گفتم مدرسه مان؟ گفتم من کارهای دیگری دارم، میخواهم فیلم بسازم و نمایشنامه... گفتند آن مدرسه کار خودش را انجام میدهد شما فقط دفتر کار و پایگاه کاریتان آنجا باشد مدیریتش کنید و به نوعی بالاسر این هنرجوهای جوان باشید. به نظرم آنها بیضایی را بهتر میشناختند. او الان که به امریکا رفته تدریس میکند، نمایشنامه مینویسد و کارهایش را اجرا میکند و خوشبختانه بسیار هم سرحال است.
حالا که حرف از بهاندیش شد، کمی درباره شناخت و کشف استعداد از طریق آموزشگاههای بازیگری صحبت کنیم. گویا بسیاری از این آموزشگاهها در دورههای اخیر خروجی خوبی ندارند.
در آموزش باید فکر کنیم و ببینیم چه کسی درس میدهد و چه چیزی درس میدهد و با چه امکاناتی... الان نمیدانم در سینمای ما چند نفر هستند که تحصیلات سینمایی دارند و ایفاگر نقشهای مهمی هم هستند و تدریس هم میکنند. در برخی از این کلاسها، استاد راه میرود و حرف میزند و فقط محفوظات خودش را میگوید. در صورتی که سینما، 50 درصدش دانش است و 50 درصدش استعداد. مثلاً میخواهید شخصیتی را بپرورانید، باید ببینید این شخصیت از چه جامعهای میآید. اگر دزد است، چه شرایطی در جامعه اش بوده که او را به این سمت کشانده. چه منش روانی داشته که... ویژگیهای خانوادگیش، ایل و تبارش... سطوح اجتماعی خود و دور برش، در آثاری که الان میسازیم، فقط از معلول میگوییم، که او دزد است، نمیگوییم چرا دزد شده است. گویا نمیدانیم چرا یا میترسیم بگوییم چرا. آیا در میان گویندگان، کسانی را داریم که خود به بلوغ فکری رسیده و به این مسائل بیندیشد،. یا میدانند که باید بیندیشند؟ جامعهشان را بشناسند و مسائل پیرامونشان را تحلیل کنند و در این راستا فیلمنامه بنویسند و فیلم بسازند و... باز هم تکرار میکنم که باید دید، چه تعداد از این افراد سر کلاسها درس میدهند و به چه کسانی درس میدهند. در نخستین کنکوری که در آموزشگاه برگزار کردیم، از بین هزار و پانصد نفر داوطلب،20 نفر پذیرفته شدند... الان هم بیشتر اینطور است که، همه هم بیتردید دوست دارند بازیگر شوند، چون بازیگری شهرت و مقام دارد، مخصوصاً در میان جنس مخالف! و هم اینکه مثل کارگردانی و نویسندگی دردسر پاسخ گویی به این و آن را هم ندارد. اما این طور که نمیشود که!
این روزها در سینما آفتهایی داریم مانند نقش خریدن و... نگاهتان به این جور موضوعها چیست؟
وای. مشکلات سینما و سینمای ما... از این چیزها خیلی وحشتناک تره.
99 درصد افراد جامعه سینما را به دلایل مختلف نه اینکه دوست دارند، بلکه عاشق آن هستند. چرا که 2 ساعت فیلم میبینند و از خود خسته شان بدر میشوند. چرا که آنها را از واقعیات بدر میبرد. یا آنها را با واقعیات آشنا میکند. در اغلب فیلمهای سینمایی عامه پسند که میبینیم، نشان میدهند که اگرچه دنیا و زندگی سخته، اما میشه که پایان ماجرا را خوش نشان داد. همین یکی از چیزهاییه که آدمها را جذب میکنه.
|
مهرجویی، امیر نادری و بیضایی نامهای بزرگی در سینمای ما هستند. آنها دورهای خواستند خارج از کشور فیلم بسازند اما نتوانستند. نه اینکه کارشان را بلد نبوده باشند، بلکه با جامعهشناسی و روانشناسی و فرهنگ آن جوامع مشکل داشتند، که آنها را آنقدر نمیشناختند که بتوانند بیانش کنند. امیر نادری تاکنون و بیرون از جامعه خود چندین فیلم چندان مطرح نشده دارد. سهراب شهید ثالث همین طور. مهرجویی هم یک فیلم کوتاه ساخت که بهاندازه آثار ایرانیش دیده نشد. اما اگر، فرقی نمیکند، هر فیلمی درباره ایران و ایرانی باشد با هر شریک، مسلماً شانس موفقیتش بسیار بیشتر است |
آنهایی که فکر میکنند استعدادی دارند، ابتدا باید دانش اختصاصی و عمومیشان را خیلی خیلی و تا به حد اجتهاد بالا ببرند. نمیدانم. شروعش البته از مدرسه سینمایی است لابد. زیرا سینما خیلیش علمه. به مدارس سینمایی بروند. پدر و مادرها هم اگر توانایی و استعدادی در فرزندشان میبینند، باید... شنیدم که بچهها کنکور میدهند و در رشتههای دیگر رد میشوند و بعد میگویند هنر آسانتر است، برویم کنکور هنر شرکت کنیم. والدین هم در این حالت و غالباً در برابرکار انجام شده میگویند، خوب، دست کم یک مدرکی... که دست کم وقت خواستگاری بگوید ماهم مدرکی داریم!. در صورتی که هنر آسان نیست. هنرمند، طراح آینده است. هر کسی که نمیتونه طراح آینده باشد. هنرمند چون ذاتاً دید حساستر و بیناتری دارد، بهتر میبیند و بر پایه دانشش میفهمد جامعهاش به چه سمتی رفته و میرود. و از آن پایگاه است که مشکلات جامعه را مطرح میکند. این موضوع، آدم مخصوصی میخواد. کسی که توانایی کشیدن خط راست را نداره که نمیتونه نقاش بشه.
و حالا وقتی هم که نیت تعالی بخشی و کشف و استعدادی هم نیست، موارد دیگری جلب توجه میکند. آدم با خودش میگوید بروم از راه هنر مشهور بشم، پول دربیارم. زیرا فکر میکند آسان تر است. در این راه زودتر از هر چیزی به دلالی میرسد. دلالها در سینمای دنیا هستند که به جای کمک به پرورش آن، شکل و شمایلش را به سود منافع خودشون تغییر میدهند. مثلاً بهجای پرورش بازیگر، سوپراستار میسازند. کسانی که فقط بلد هستند، خوشگل و تو دل برو باشند و پولشان را بگیرند بروند دنبال نمیدونم چیچیشون. این افراد روزی که از دنیا رفتند، کسی یادشان نمیکند. در ذهنها باقی نمیمانند. چون حرفی برای گفتن بهجا نمیگذارند.
اتفاقاً نکته خوبی است. ممکن است خیلیها بازیگر شوند یا کارگردان شوند اما بازیگر یا کارگردان هنرمند نمیشوند؟ شاید اینطور است که هنرمندی کم شده، که دیگر سینما از دوران درخشان دهه 60 فاصله گرفته است.
ما دو گروه در میان کسانی که کار هنری انجام میدهند، داریم. عدهای هنرمند هستند و عدهای هم مهارت پیشهاند. دوچرخهسازها را میبینید؟ گاهی آنقدر به مهارت رسیدهاند که در «سه سوت» پیچ و مهره هایی را بهم میبندند و دوچرخهای علم میکنند. اما عدهای هم هستند که پیچ و مهره را طراحی میکنند. یعنی کسی طراحی و خلق میکند و کس دیگری چیز آمادهای را سرهم میکند. اولی خلاق است که فرد خاصی است. دومی فقط مهارتی فیزیکی کسب کرده است. مهارت پیشه است. درست مثل کسی که سی سال است فیلم میسازد ولی سطح فیلمسازیاش با نخستین فیلمش هیچ فرقی نکرده است.اما برخی متفاوت هستند. عزتالله انتظامی را ببینید. در هر فیلمش آدم جدیدی است در حالی که بسیار از بازیگران در یک نقش ماندهاند. و فیلمسازانی در یک فیلم.
شاگرد الیا کازان و همشاگردی جورج لوکاس و اسپیلبرگ و کاپولا و کسی که خودش فیلمسازی را در داخل و خارج کشور تجربه کرده و سینماگری که در یک محصول مشترک مهم سینمای ایران، امریکا، انگلیس، آلمان یعنی فیلم «کاروان ها»، حضور داشته، الان و در این مقطع زمانی به تولیدی مشترک میاندیشد، اساساً سینمای ایران را در سطح تولید مشترک در سطح بینالملل میدانید؟
مهرجویی، امیر نادری و بیضایی نامهای بزرگی در سینمای ما هستند. آنها دورهای خواستند خارج از کشور فیلم بسازند اما نتوانستند. نه اینکه کارشان را بلد نبوده باشند، بلکه با جامعهشناسی و روانشناسی و فرهنگ آن جوامع مشکل داشتند، که آنها را آنقدر نمیشناختند که بتوانند بیانش کنند. امیر نادری تاکنون و بیرون از جامعه خود چندین فیلم چندان مطرح نشده دارد. سهراب شهید ثالث همین طور. مهرجویی هم یک فیلم کوتاه ساخت که بهاندازه آثار ایرانیش دیده نشد. اما اگر، فرقی نمیکند، هر فیلمی درباره ایران و ایرانی باشد با هر شریک، مسلماً شانس موفقیتش بسیار بیشتر است.
یعنی میخواهید بگویید جامعهشناسی اصغر فرهادی که الان فیلمساز موفق جهانی است، بهتر از آنها بوده؟
فرهادی درباره ایرانیها فیلم ساخته، آدمهای داستان فرهادی، ایرانی هستند که حالا، ارتباطی با خارجیها پیدا میکنند.
می خواهم برگردیم به ابتدای گفتوگو و اینکه بیشتر وقتتان طی این سالها به تدریس گذشته، مشکل شما برای ساختن فیلم چه بوده؟
من نمیتوانم تصور کنم که شما بروید بالا سر یک نقاشی و به او بگویید که اگر این قسمت را قرمز کنید قشنگ تر میشود و یا این رنگ زرد را آبی کنید. اصلاً لزومی ندارد که نقاش از دلایل تهیه کننده در انتخاب و چگونگی رنگ پیروی کند. مگر از دلایل خود. زیرا این او است که با ابزار خود باید فکرش را نمایش دهد و پیامش را به اثبات برساند.
حالا دیگر من بشخصه، زمانی که سناریویی ارائه میکنم زیر آن مینویسم که آقای محترم این سناریو را برای تصحیح به شما نمیدهم. بلکه آن را در اختیارتان میگذارم که اگر آنچه نظر من است را میپسندید... و اگرنه... زیرا من مثلاً الان حدود بیست سال است که روی فیلمنامه «ناوچه پیکان» کار کرده ام و جد و آباء یک یک شخصیتها و لحظه به لحظه رویدادها و هر ریز نکتهای درباره هر چیز آن را روی حدود 10، 12 هزار صفحه کاغذ، دست کم، آورده ام و شما از راه میرسید و میگویید، اینجا را سبز کن و آنجا را قرمز. خداحافظ اخوی!
حالا ببینید همین واقعه ناوچه پیکان چقدر دچار همین مشکل ما در فیلمسازی بوده که همان نیز سبب نابودی ناوچه و شخصیتهایش شد.
من کسانی که در آن واقعه حضور داشتند را پیدا کردم و داستان را از زبان آنها شنیدم. 52 نفر رفته و 11 نفر برگشته بودند. با این یازده نفروحتی خانواده هایشان صحبت کردم. غصه قصه اینجاست که در آن ناوچه، زمانی که ساحل نشینان فکر میکنند ناوچه در نبرد پیروزشده، تصمیم به بزرگداشت آن میگیرند و به ناخدا همتی فرمانده آن دستور بازگشت داده میشود. اما ناخدا از درون صحنه میگوید نمیتوانیم برگردیم، هنوز خیلی از کارمان مانده. که امر مؤکد به بازگشت صادر میشود. و در بازگشت ازهمین راه کارهای نیمه تمام است که ناوچه میخورد و نابود میشود.
برای نویسنده به هنگام نوشتن لحظه سختی که ناخدا در آن قرار گرفته، که گوش به تهیه کننده بدهد یا ندای درون و علم خود، همذات پنداری از یک سو و مصالح این و آن از دیگر سو بسیاردشواراست. اما مشکل بهر حال باید حل شود. و نباید به خطر سخت بودن، یا بهخاطر دستورهای بیرونی از آن بگذریم و بگوییم این قسمت را مثلاً تغییر میدهیم یا فلان قسمت را حذف میکنیم. این تحریف در اثبات واقعیتی است که بهخاطرش، آن دلاوران جان خود را در راه استقلال همین من و شماu2009ها، ایثار کردند. درغیر این صورت آبروی خود بردهایم.
این سالها سینمای ما رونق بسیاری گرفته است. در این عرصه نیروی انسانی و استعدادهای خوبی داریم و سینمای ما جوایز بینالمللی کسب کرده است. به عنوان سینماگری که در سینمای داخل و خارج از کشور فعالیت کرده است، بگویید در این عرصه کجای دنیا ایستاده ایم و نقصu2009هایمان کجاست که خودمان به شکل جدی نمیتوانیم صادرکننده فیلم و سریال باشیم و مردم خود را طعمه آسان آثار خارجی میسازیم؟
یک مثال برایتان میزنم. سالu2009هایی که من درس میخواندم کاپولا، اسپیلبرگ و جرج لوکاس و چند فیلمساز برجسته فعلی دیگر یک طرف من مینشستند و سمت دیگر هم داریوش مهرجویی بود و جوانی به اسم محمد صدرزاده و جوانی دیگر به نام مرتضی مرتضوی. و حسین رجاییان مرحوم هم. کاپولا، اسکورسیزی و جرج لوکاس و اسپیلبرگ را که میشناسیم. داریوش مهرجویی را هم میشناسیم اما محمد صدرزاده سالها فیلمساز بیبی سی بود. یک بارهم بههنگام فیلمبرداری در صحرایهای آفریقا هواپیمایش سقوط کرد. خوشبختانه اتفاقی برایش نیفتاد. بعد بارش را جمع کرد و آمد که در وطن و برای وطن فیلم بسازد. و الان حدود هفت هشت سال است در گرگان برای خود شالی میکارد.
می خواهم بگویم که در مقابل رقبای غربی، ما هم نیروی انسانی مستعد را داشته ایم اما هنر به غیر از نیروی انسانی و استعداد نیاز به وسیله و چیزهای دیگری هم دارد.
به عنوان مثال زمانی که من روی تزم کار میکردم در اتاق مونتاژمان یک هم اتاقی امریکایی داشتم که روی یک انیمیشن کار میکرد. او در مدرسه دچار مشکل مالی شد و رفت. اما برای جشنواره فیلمکس که من هم «بوف کور» خود را ارائه دادم او نیز انیمیشن نیمه کاره خود را آورد که بهکمک جشنواره تمامش کرد و بهترین انیمیشن هم شناخته شد.
می خواهید بگویید آنها به استعدادهایشان بیشتر توجه میکنند طوریکه حتی دانشجوی اخراجی فرصت ارائه کارش را دارد و جایزه هم میگیرد؟
بله، استعداد همه جا هست ولی باید کشف و کمکش کرد. از همان دوره ما در یو. سی. ال. ا. آنها،10، 12استعداد پیدا و کشف و استخراج کردند و از میان ما 12-10 دانشجوی سینمای ایرانی دانشگاه کالیفرنیا فقط یک مهرجویی پیدا کردیم.
متأسفانه در کشور ما حق پخش و مسائل کپی رایت هم چندان رعایت نمیشود که گویا شما هم از این موضوع گلهمند هستید.
سالها پیش فیلمی ساختم درباره قشقاییها که برای ساختنش 6 ماهی را کنار آنها زندگی کرده بودم. اما همین چند وقت پیش دیدم که فیلم دیگری درباره آن ایل، ساخته و منتشر شده که از 52 دقیقه آن، بیش از 20 دقیقهاش مستقیم و بدون هیچ تغییری از آن فیلم من است و باوجود لیستی چند دقیقهای از تشکرات سازندگان از همکاری ها، هیچ نام و نشانی از فیلم من، نویسنده و کارگردان، و فیلمبردار و دیگر عوامل در آن نیست.
یا مثلاً فیلم «دادستان» من بارها و بارها روی آنتن تلویزیون رفته و میرود اما مشخص نیست با چه مجوزی و با احقاق کدام حقوق مصنفین و مؤلفین آن. و گذشته از آن، دی. وی. دی آن هم همین چندی پیش پخش شده است! اما نه در 130دقیقه نسخه اصلی، بلکه در 80 دقیقه. و جالب تر از همه همین فیلم ناوچه پیکان است که با وجود تاریخچه 40 ساله وحال دیگر آشنا برای همه آن و حتی ثبتش در وزارت ارشاد به نام من، ناگهان چندی پیش، همه شاهدند که در سینمای کشور ظاهر شد. جل الخالق! که در مورد وفاداری فیلم به شخصیتها و رویداد و بازتاب اهمیت آن در تاریخ نظامی، سیاسی ما، به نظرم بد نیست از بازماندگان واقعه نظر خواهی شود.
سالهاست بین ایران و امریکا بهخاطر فرزندانتان در رفت و آمد هستید. چرا برای همیشه پیش فرزندانتان نمانده اید؟
خب، به خاطر فرزندانم، هر از گاهی چند روزی پیششان میروم. 16-15 سال هم در دروان دانشجویی آنجا بودم. اما هر بار بعد از یکی دو هفته میخواهم برگردم. حال و هوای شمیران خودمان چیز دیگری است. میخواهم خودم به گلدانهای خانه ام آب بدهم. زیر آویزهای شاخه و برگ گوجه سبز و گیلاسهای بهاره دیوارهای خشت و گلی کوچه باغu2009هایش، با لغزش آب جویبارانش همراه شوم. هرگز نمیتوانم چشم و دل از البرز و دماوندش بر کنم. حتی اگر نتوانم فیلمم را بسازم./روزنامه ایران
- - , .
برچسب:
نویسنده: استخدام کار