خرید بک لینک

ایران آنلاین /او همیشه در توصیه به ما می گفت: وقتی به شهادت رسیدم حتما مرا در نماز جمعه تشییع کنید و جنازهام را کنار مزار شهید بهشتی ببرید و روضهای بخوانید و بعد به خاک بسپارید.
یکی دیگر از توصیه هایش این بود: اگر برایم اتفاقی افتاد مبادا جلوی دیگران یا بالای سر جنازهام گریه کنی، چون دشمن، شاد میشود.
شهید محمدعلی آقارجبی 28 مرداد سال 1326 درمحلات به دنیا آمد و 14 مرداد61با حمله منافقین به منزل مسکونیاش در مقابل دیدگان مادر، همسر و فرزندان به شهادت رسید.
محمد علی یکی دیگر از شهدای ترور است که به درجه شهادت نائل آمده است.
وی با فعالیت در ارتش رژیم پهلوی و با پایبندی به اعتقادات و آرمانهای انقلابیاش همواره به پخش اعلامیههای امام خمینی (ره) در پادگانها و خروج اسناد از ارتش و ارسال آن به دست انقلابیون مبادرت می کرد.
شهید آقا رجبی پس از فرمان امام راحل مبنی بر خروج از پادگانها از ارتش فرار کرد و تا ظهور انقلاب اسلامی همچون دیگر مردم به صفوف مبارزه پیوست؛ اما پس از شکوفایی انقلاب اسلامی دوباره به ارتش بازگشت.
محمدعلی با کارشکنیهای بنی صدر به دفتر نخست وزیری انتقال یافت اما با شروع جنگ تحمیلی به مدت 2 ماه به جبهههای نبرد حق علیه باطل شتافت.پس از مدتی با وجود اصرارش به حضور در جبهههای حق علیه باطل به صدا و سیما برای خدمت به انقلاب اسلامی فراخوانده شد و در بخش حراست مشغول به فعالیت شد.
او بارها از سوی منافقین، تهدید به مرگ شد اما لحظهای از آرمان هایش دست نکشید و بالاخره نیز به شهادت رسید.
با همسر این شهید به گفت وگو نشستیم که در آغاز خاطراتش با ما چنین گفت: محمدعلی با اشتغال در ارتش اسناد و مدارک مهم ارتش را به دست نیروهای انقلابی و روحانیان مبارز میرساند.
وی پس از انقلاب اسلامی با ورود دوباره به ارتش همراه آیت الله خامنهای و 19 تن دیگر در کمیسیون پاکسازی مشغول به فعالیت شد. اما با اقدامات بنی صدر و خدشه ای که در کارشان وارد می آورند آنها مجبور شدند بیرون از اداره به کارها رسیدگی کنند. همین امر باعث شده بود تا منافقین به خانه نامه بفرستند که آقا رجبی از اداره فراری است!
بعد از این ماجرا همسرم به نخست وزیری منتقل شد و پس از مدتی با آغاز جنگ تحمیلی به جبههها شتافت.منافقین بارها ما را از طرق مختلف تهدید به مرگ می کردند و روی در ورودی خانهمان می نوشتند:«آقارجبی میکشیمت.»
همسرم ارادت خاصی به امام خمینی (ره) وانقلاب داشت و هرگاه سخنرانی امام راحل از تلویزیون یا رادیو پخش میشد به پهنای صورت اشک میریخت. تعصب محمد علی به امام (ره) به اندازه ای بود که مرتبا به ما تذکر میداد که در زمان پخش سخنرانی امام خمینی (ره) حتی زمانی که در خانه هستیم پایمان را دراز نکنیم و مودبانه بنشینیم.
هنگامی که در ملاقات های عمومی برای دیدار امام خمینی (ره) میرفتم. همسرم میگفت: «یک بار - دوبار رفتی کافی است، بیشتر از این برای امام مزاحمت ایجاد میکنید.»
یکبار در دیدار امام خمینی دست امام را بوسیده بود. عکسش را آورد و به من نشان داد، به او گفتم: به ما میگویی به ملاقات امام نرویم چون مزاحم وقتشان میشویم، آنوقت خودت انگار روی دست امام به خواب رفتهای! گفت: «نمیدانی وقتی دست امام را بوسیدم چه حالت خوبی به من دست داد.»
محمد علی از عکسی که دست امام را بوسیده بود 6 عدد چاپ کرد و گفت: «ببین من شهید میشوم، یکی را برای جلوی جنازهام میخواهم، یکی را خودت نگه میداری، سه تا هم برای بچههایمان و یکی را هم در قاب میگذاری.»
همسر شهید محمد علی آقا رجبی در ادامه خاطراتش می گوید:
همسرم احترام به همه بویژه خانواده و پدر ومادر و دیگران را در سر لوحه کارش قرار می داد و این امر را مرتب به فرزندانم توصیه میکرد.همسرم به بیت المال خیلی حساس بود. او نیمههای شب ، اسلحه را بر میداشت وبا ماشین به انبارهای جام جم سرکشی میکرد تا مبادا منافقین بمبی کار بگذارند؛چرا که تهدیدهای منافقین همواره ادامه داشت بطوریکه حتی در اتاق کارش در صدا و سیما هم نامه تهدید آمیز می فرستادند.
همسرشهید از خاطرات روز شهادت چنین می گوید: روز شهادت همسرم پنجشنبه عصر به من گفت که یکی از دوستانش در جبهه حضور دارد و از من خواست تا با حضور در خانه دوستش جویای حال خانوادهاش شویم. تا زمان آماده شدن من، او اسلحهاش را در آورد و در کمد قرار داد وگفت که از زمانی که این اسلحه در دس ت من هست حتی یکبار هم با منافقین درگیر نشده ام.
سپس در اتاق نشست و مشغول شمارش پولهایش شد ودر همین هنگام صدای پایی آمد و ما گمان کردیم مستاجرمان است چرا که خانهما چند طبقه بود؛ طبقه پایین، مستاجر بود، طبقه دوم ما بودیم و طبقه بالا هم مادرشوهرم زندگی میکرد.
خیلی نگذشت که 2تن با لباس نظامی دراتاق خانهمان حاضر شدند و شروع به ناسزا گفتن و کتک زدن محمد علی کردند.
به حیاط که آمدیم، متوجه شدیم چند تن دیگر هم هستند. درآن لحظه همسرم گفت: «یاعلی کمکم کن.»
منافقین حتی من را هم با قنداق اسلحه و لگد زدند و به فرزندانم آسیب رساندند آنها پسرم را طوری پرت کردند که دستش در رفت.
در آن هنگام چند نفری هم مشغول گشتن برای یافتن اسلحه همسرم شدند حتی منزل مستاجرمان را هم گشتند اما نتوانستند اسلحه را بیایند. در همین لحظه صدای تیری آمد، منافقین که گمان کردند نیروهای انقلابی آمدهاند، همسرم را به رگبار گلوله بستند و فرار کردند.
دود، تمام فضا را دود گرفته بود. هشت گلوله به سر همسرم اصابت کرد و بقیهاش به بدن و به در و دیوار خانه اصابت کرد. وقتی بالای سر همسرم رفتم و دستم را زیر سرش گرفتم تا اشهد را بگوید، دستم در سرش فرو رفت!... اشهد را با صدایی گرفته گفت.
پس از تیراندازی، 44 پوکه درخانه پیدا شد؛ وقتی نیروهای کمیته و صدا و سیما تصمیم داشتند همسرم را به بیمارستان ببرند من برای یافتن چادرم به خانه بازگشتم که در راه پله متوجه یک پلاستیک طوسی رنگ شدم که قبلا در آنجا نبود. وقتی پلاستیک را باز کردم با یک بمب به همراه چهارلیتر بنزین مواجه شدم!
جمعیت زیادی جمع شده بودند و آن بمب اگر منفجر میشد فاجعهٔ بزرگی اتفاق میافتاد. گفتم خدایا کمکم کن و سریع بمب را برداشتم و چون قبلا دوره نظامی دیده بودم آن کیسه را به کوچه بردم و به نیروهای کمیته تحویل دادم. پس از آن نیروهای کمیته یک بمب درخانهٔ مستاجرمان و بمبی دیگر را زیر راه آب کوچه یافتند. خدا میداند آنها قصد داشتند با این بمبها چه کنند.
گویا خیلی دل پُری داشتند که حاضر بودند همه را از بین ببرند تا فقط یک تن که هدفشان است از سر راهشان برداشته شود.
همسرم را به بیمارستان بردند. اما با وجود خارج کردن هشت گلوله از بدنش او به آرزویش که شهادت بود رسید.
بعدها منافقین در نشریه ای که متعلق به خودشان بود نوشته بودند که قرار بوده تا محمد علی را قبل ازشهادت تخلیه اطلاعاتیکنند اما خارج شدن آن تیر اشتباه از اسلحه توسط یکی از افراد خودشان موجب شده بود تا از خیر اطلاعات گرفتن بگذرند و همسرم را به رگبار گلوله ببندند.
همسر شهید محمد علی آقا رجبی می گوید: اگر یک روزی صدایم به منافقین و سرکردههایشان برسد از آنها میپرسم چرا هم خودتان و هم خانوادهها را بیچاره کردید؟ چرا بچههایم را یتیم کردید؟

منبع: ایرنا

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: يکشنبه 5 ارديبهشت 1395 ساعت: 19:50

صفحه بندی