ایران آنلاین / لشکر 31عاشورا که از نخستین روزهای هشت فصل عشق، آیینهدار شیدائیان کربلایی بود، اخلاص، توحید، اخلاق و شجاعت جوانمردان خطه مردخیز آذربایجان را متجلی ساخت و از دامن این لشکربود که ستارگان درخشانی به آسمان دفاع مقدس راه یافتند و چشمهارا خیره کردند.ستارگانی که برخی همچون سردارشهید مهدی و حمید باکری، مرتضی شفیع زاده، یاغچیان، علی تجلایی و... به شهادت رسیدند و برخی نیز همچون سردار مصطفی مولوی ماندند تا یادآور رشادتها و شکیباییهای آن دوران باشند. در سالروز پیاپی چندین عملیات بزرگ، مناسب بود تا با طرح پایمردیهای یکی ازچهرههای ماندگار لشکر عاشورا - سردار مولوی- جانشین شهید آقا مهدی باکری،به جلالت جهاد فی سبیل الله و نجابت رزمندگان لشکر عاشورا، این بازوی مقتدر سپاه اسلام، بپردازیم.باشد بدین طریق شکرارزشهای بر آمده از دوران دفاع مقدس را بجا آورده و درس ایثار و مقاومت استمراریابد.
لشکر 31 که در ابتدا تیپ گفته میشد، از همان اول «عاشورا» نام گرفت، کسی نمیداند نخستین بار این نام بر زبان چه کسی جاری شد. در مقطع هجوم بی امان دشمن بعثی به کشورمان و قصد تصرف شهرهای غرب و جنوب، دفاع از «سوسنگرد» سهم بچههای آذربایجان شد و حماسه ای عاشورایی در آنجا شکل گرفت. از آن مقطع «جنگ عاشورایی» قرین نام و یاد رزمندگان آذربایجانی شد و با تشکیل یک تیپ مستقل متشکل از نیروهای آذری زبان، عنوان «عاشورا» به خود گرفت. سردار مصطفی مولوی در کنار سردار تجلایی، نقشی مهم و کلیدی درجنگ نابرابرسوسنگرد عهده دار بود و به شهادت شاهدان عینی از پس آن بخوبی بر آمد. در نتیجه این نبرد حماسی سوسنگرد از سقوط حتمینجات یافت. شرکت در عملیات شکست حصر آبادان، صفحات دیگری از کارنامه وی در روزهای غربت جنگ است.
سردارمصطفی مولوی با اوجگیری نهضت امام خمینی (ره) به انقلاب پیوست و در همه راهپیماییها شرکت میکرد و در توزیع اعلامیه نیز فعال بود
|
لشکر 31 که در ابتدا تیپ گفته میشد، از همان اول «عاشورا» نام گرفت، کسی نمیداند نخستین بار این نام بر زبان چه کسی جاری شد. در مقطع هجوم بی امان دشمن بعثی به کشورمان و قصد تصرف شهرهای غرب و جنوب، دفاع از «سوسنگرد» سهم بچههای آذربایجان شد و حماسه ای عاشورایی در آنجا شکل گرفت. از آن مقطع «جنگ عاشورایی» قرین نام و یاد رزمندگان آذربایجانی شد و با تشکیل یک تیپ مستقل متشکل از نیروهای آذری زبان، عنوان «عاشورا» به خود گرفت |
دوستان و افراد فامیل را به شرکت در راهپیماییها تشویق میکرد. باتشکیل سپاه از جمله اولین نفراتی بود که به این نهاد تازه تأسیس پیوست و پادگان آموزشی خاصبان - سید الشهدای فعلی - را با کمک دوستانش از جمله شهید علی تجلایی راه اندازی کرد و فرماندهی آن را برعهده گرفت.
به دنبال تغییر و تحول در سپاه و جابجایی فرماندهان به همراه سردار حسین علایی، مدتی به سپاه ارومیه میرود و در سال 59 با آغاز جنگ تحمیلی به جبهههای جنوب (جبهه سوسنگرد) میشتابد. در آنجا مسئولیت فرماندهی نیروهای آذربایجانی را بر عهده میگیرد و در عملیات نجات سوسنگرد به ایفای نقشی کار ساز میپردازد.
قبل از آزاد سازی بستان هنگام تشکیل تیپهای سپاه که آن زمان سه تیپ بیشتر تشکیل نشده بود، در تیپ «عاشورا» به فرماندهی عزیز جعفری( فرمانده فعلی سپاه)، فرماندهی گردان امام سجاد را بر عهده میگیرد. بعد از عملیات بیت المقدس تیپهای استانی سپاه شکل میگیرند و فرماندهی تیپ عاشورا که از قبل تشکیل شده بود به سردار شهید مهدی باکری واگذار میشود. تیپ عاشورا بعد از عملیات رمضان و قبل از والفجر مقدماتی به لشکر ارتقا مییابد. سردار مولوی بعد از عملیات رمضان تمام توان خود را در اطلاعات -عملیات لشکر به کار میگیرد و تا عملیات خیبر در این پست حساس به خدمت میپردازد. بعد ازعملیات خیبر در کنار شهید باکری به عنوان جانشین ایشان معرفی و مشغول به کار میشود و تا پایان جنگ این موقعیت را حفظ میکند.
بی تردید سردار مولوی یکی از ذخایر معنوی دوران 8 ساله دفاع مقدس است که یادآور خلوص و ایثار این جامانده از قافله شهیدان سربلند و پر آوازه لشکر عاشوراست. از ایشان با وجود 8 سال حضور در جنگ و نقش آفرینی در تمامیعملیاتها و مصدومیت چندین باره تا حدی که جانباز 70 درصد شناخته شده خاطرات زیادی منتشر نشده است. در فصل عملیاتهای بزرگ از این یادگار دوران 8 ساله عزت و سرافرازی مردم ایران در خواست کردیم خاطرهای از دوران پر افتخار دفاع 8 ساله در اختیار «ایران» قرار دهد. خاطره ای که میخوانید مربوط به شناسایی ارتفاعات حمرین در سال 62 است.
عملیات تکمیلی
«تصمیم فرماندهان بر این استوار شده بود که عملیاتی در ارتفاعات حمرین در جبهه میانی انجام گیرد. این عملیات ادامه عملیات فتح المبین بود که میتوانست اهداف آن را تکمیل کند و نیروهای ما را بر شهرهای عماره، علی غربی و رود دجله مسلط سازد و جادههای مواصلاتی را تأمین کند.
ما در قلب دشمن بودیم و لازم بود مسائل حفاظتی در درجه اول اهمیت باشد. در عملیات محرم بخشی از ارتفاعات حمرین به تصرف نیروهای ما در آمده بود ولی بخشهای جنوبی و غربی آن دست عراقیها بود.ما با استقرار سه دیدگاه کار را شروع کردیم.به دلیل محدودیت زمان مجبور بودیم شبانه روز کار کنیم.البته زمین این منطقه از زمین والفجر مقدماتی بهتر بود. آنجا با رمل سروکار داشتیم، یعنی هر وقت برای شناسایی میرفتیم میدانستیم که باد تپههای شناسایی شده را جا به جا خواهد کرد. اما اینجا چنین مشکلی نداشتیم، زمین زیر پایمان سفت بود و به آسانی جا به جا نمیشد.یک جاده متروکه بین لشکر 27 و لشکر ما وجود داشت که به سمت خط دشمن میرفت و عمود بر دو خط خودی و دشمن بود. رو به روی ما دو کانال بزرگ ضد تانک حفر شده بود که عرض آن دو الی سه و عمقش سه الی چهار متر بود. جاده هر دو آنها را قطع میکرد بین آنها تپههای کوچک و بزرگی وجود داشت. علاوه بر اینها میدانهای مین وسیعی تعبیه شده بود که به سیم خاردار مجهز بود. اگر کسی روی تپهها میایستاد به آسانی دیده و هدف قرار میگرفت.بچههای ما حتی زیر نور ضعیف ماه هم امکان تردد از آنجا را نداشتند.عبور از میادین مین و تلههای انفجاری و سیمهای خار دار هم مقدور نبود. چند روزی بود که عراقیها گرا میگرفتند و میکوبیدند. در همان روزهای اول خمپاره ای آمد و تعدادی از بچهها از جمله خود من را مجروح کرد.گرچه مشکلات بیحد و حصر بود اما باید کار را پیش میبردیم و شناساییهای لازم برای عملیات به موقع انجام میگرفت. حد شناسایی حد عملیات هم بود. شیاری وجود داشت که به نظر میرسید امکان عبور از آن باشد.این شیار خیلی عمیق بود. با چند نفر از بچهها از طریق همین شیار به راه افتادیم. دیدیم میدانهای مین و سیمهای خاردار و پرتگاههای متعدد عبور از شیار را غیرممکن کرده است.هر چه به زمان عملیات نزدیک تر میشدیم حفاظت هم جدی تر میشد. بچهها اجازه نداشتند از منطقه خارج شوند و به خانوادههایشان تلفن کنند، حتی برای استحمام هم از منطقه خارج نمیشدند. بعد از دو هفته کار مداوم هنوز پیشرفت قابل ملاحظه ای نداشتیم. کار به کندی پیش میرفت.مسیرها کاملاً قفل شده بودند و بچهها نمیتوانستند به سمت عراقیها راهی بیابند.یک شب بعد از کسب اجازه از شهید باکری خودم با گروه همراه شدم و در تاریکی شب به راه افتادیم. چند تپه را پشت سر گذاشتیم از همان تپههایی که در دید دشمن بود و از میان معبرهای میدان مین بسختی عبور کردیم و به اولین کانال رسیدیم.
قسمتی از کانال فرو ریخته بود و یک کپه خاک دو طرف کانال را به یکدیگر متصل میکرد. احتمال دادم که عراقیها از آن نقطه تردد کنند. دو نفر را آنجا گذاشتم تا مسیر برگشتمان را تأمین کنند. اگر عراقیها متوجه حضور ما میشدند با بستن آن گذرگاه میتوانستند ما را اسیر کنند و کار تمام بود.بقیه به راه خودمان ادامه دادیم و به موازات کانال پیش رفتیم. وقتی به نزدیکی جاده رسیدیم به کمینهای دشمن برخوردیم. سه نفر دیگر را برای تأمین آنجا گذاشتم و با یکی از همراهان دو نفری به سمت جاده حرکت کردیم. بعد از چند دقیقه به تپهای رسیدیم، خیلی آرام از تپه بالا رفتیم و جاده را دیدیم. مشغول کشیدن کروکی شدیم. با شکستن خط میتوانستیم از این جاده برای تدارک نیروها استفاده کنیم با دوربین دید در شب همه جا را دیدیم و کروکیهای لازم را کشیدیم. خواستیم جابه جا شویم که پای نفر همراهم سر خورد و به دنبال آن یک کلوخ با سرو صدای زیاد توی کانال افتاد. داخل کانال آب جمع شده بود و افتادن کلوخ داخل آب صدا را چند برابر کرد. عراقیها که متوجه ما شده بودند به سمت مان آمدند، صدایشان را میشنیدیم از تپه سرازیر شدیم که یک مرتبه یک عراقی هیکل مند جلویم سبز شد. با دوربین کوبیدم توی سرش بعد هر کدام به سمتی فرار کردیم. هر دو هول شده بودیم. صدای تیراندازی بلند شد خودم را به آن سه نفر رساندم و همراه هم به طرف نفرات تأمین اول رفتیم اما هر چه صدا زدم خبری از آنها نبود.اطراف را گشتم ولی نبودند. هوا کم کم روشن میشد و ما بین دو کانال مانده بودیم و همچنان منتظر و نگران بچهها بودیم.به سمت خط دشمن حرکت کردم، هر چه پیشتر میرفتم دلیرتر میشدم و برسرعتم افزوده میشد. تپهها را دور زدیم و ناباورانه به کمینهای ثابت دشمن رسیدیم.
هدایت عملیات از روی برانکارد
اگر شبهای متوالی به شناسایی میرفتیم این همه اطلاعات به دست نمیآوردیم نزدیک ظهر بود کسی دیده نمیشد، عراقیها مطمئن بودند که احدی تا این حد نفوذ نخواهد کرد آن هم روز روشن. به سنگری نزدیک شدیم دو نفری گوش کردیم صدایی نمیآمد، خیال کردیم شاید خواب باشند با احتیاط از پنجره سنگر داخل آن را نگاه کردیم کسی نبود.داخل شدیم یک کانال داخل سنگر بود که به سنگرهای دیگر راه داشت داخل کانال شدیم عراقیها لباسهایشان را شسته بودند و روی سیمهای تلفن پهن کرده بودند تا خشک شود، هنوز از آنها آب میچکید.تا جایی که میشد در عمق جبهه دشمن نفوذ کرده بودیم و از همه موارد لازم هم گزارش و کروکی تهیه کرده بودیم و گراهای ضروری را ثبت کرده بودیم. به این ترتیب کار شناسایی به آخر رسیده بود و باید بر میگشتیم اما گمشدهها را پیدا نکردیم. در هر صورت باید برمیگشتیم. اگر چه دلمان رضا نمیداد. به تپههای معرکه رسیدیم اگر در آن وقت روز از آن بالا میرفتیم مورد هدف دشمن قرار میگرفتیم لذا صبر کردیم تا هوا کاملاً تاریک شد و پس از آن خودمان را به خط خودی رساندیم. در مدتی که منتظر تاریک شدن هوا بودم ایده حفر تونل برای تردد از تپه معرکه به ذهنم خطور کرد. در بازگشت طرحم را با شهید باکری در میان گذاشتم و ظرف یک هفته تونل را حفر کردیم. بعد از حفر تونل بار دیگر برای شناسایی به راه افتادیم و به قلب دشمن زدیم در حال شناسایی کمینهای ثابت دشمن بودیم که با چند عراقی روبهu2009رو شدیم. هراسان پا به فرار گذاشتیم جواد سبزی جلوتر از ما میدوید و خلیل پشت سر من بود. من خودم را پرت کردم داخل کانال و از آن طرف خودم را به زحمت بالا کشیدم، خلیل هم خودش را انداخت داخل کانال ولی نتوانست بالا بیاید، هر چه تلاش کردم نتوانستم خلیل را بالا بکشم عراقیها که به ما نزدیک شده بودند قصد داشتند ما را زنده بگیرند و اسیر کنند و دایم میگفتند تعال... تعال... چاره ای نبود، قبل از اینکه به چنگ عراقیها اسیر شوم باید از آنجا دور میشدم. بیرون کشیدن خلیل از کانال غیرممکن بود. خودم را به یک شیار رساندم و از طریق آن به خط خودی برگشتم. آنجا متوجه شدم دیدبانها وضعیت ما را رصد کرده و به فرماندهان گزارش دادهاند. آنها هم یک جلسه اضطراری تشکیل داده در حال بررسی موضوع هستند. آهسته وارد جلسه شدم و بدون اینکه متوجه من شوند گوشهu2009ای نشستم، بحث داغی بین فرماندهان در گرفته بود. حاج همت، محسن رضایی، حاج عباس کریمی، مهدی باکری و... درباره ما حرف میزدند. فشارها متوجه باکری بود و ایشان با قاطعیت میگفت؛من مصطفی را میشناسم بعید میدانم تسلیم شده باشد اما بقیه متفق القول میگفتند تسلیم شده و در نتیجه طرح عملیات لو خواهد رفت. دیگر نتوانستم تحمل کنم و خودم را نشان دادم، همه از دیدن من متعجب شدند و باکری چند بار تکرار کرد: دیدید گفتم من مصطفی را میشناسم.سرانجام عملیات شروع شد و نیروهای ما به خط زدند من نیروها را هدایت میکردم که دست یکی از بچههای تخریب به یک مین والمری اصابت کرد و مین منفجر شد خود او شهید شد من هم بشدت زخمیشدم. میخواستند مرا به عقب ببرند که گفتم مرا روی برانکارد بگذارید و همراه خود ببرید چون کسی در این محور بلدچی نبود. با اصرار خودم مرا با خود بردند ومن نیروها را نسبت به میادین مین و راههای رسیدن به هدف راهنمایی میکردم. وقتی ارتفاعات توسط رزمندگان ما تصرف شد با آنکه خون زیادی از من رفته بود و پاهایم از کار افتاده بود از خوشحالی سر از پا نمیشناختم./روزنامه ایران
- - , .
برچسب:
نویسنده: استخدام کار