
ایران آنلاین / این یعنی، یک دست هم ندارد. پای راست از ران قطع شده و دست چپ، معلوم نیست از کجا. آنجور که دم در ایستاده، انگار که نگهبان باشد. بخصوص که سگ قهوهای بیحس و حالی، در سایه موتور روی زمین ولو شده و به نظر میرسد قرار است کمک حال نگهبان یکپا باشد.
نزدیک تر که میشوم، تصویر توی ذهنم به هم میریزد. مرد نگهبان، یک مانکن درب و داغان است که مثل مترسک درستش کردهاند و جلوی در گذاشتهاند؛ در مرکز جمعآوری ضایعات. سگ اما جان دارد، گرچه بیرمق است. دو تای دیگر هم هستند. یکی سفید و بزرگ که کنار در آبی دراز کشیده و آن یکی سفید و قهوهای که درست مقابل سگ سفید، در سایه دیوار چرت میزند. از سد مانکن نگهبان و سگهای بیحال رد میشوم. یک تپه مقابل چشمانم ظاهر میشود؛ تپهای از زباله. زباله خشک. پلاستیک و مقوا. اینجا زباله تر به کار نمیآید. بوی خاصی در فضا استشمام نمیشود. خبری از مگس و پشه هم نیست.
روی دامنه کوه زباله، همه چیز پیدا میشود؛ لنگه دمپایی، کفش کهنه، کالسکه بچه، زنبیل پلاستیکی، سطلهای دفرمه شده، لیف حمام، تکه خردههای پلاستیکی که معلوم نیست از چه وسیلهای کنده شدهاند و خیلی چیزهای دیگر. کارتنهای مقوایی هم هست. تکه و پاره. باسکول بزرگ، سمت چپ در ورودی قرار دارد. آنقدر بزرگ که یک کامیون را با بارش براحتی میشود روی آن وزن کرد. یک باسکول دیگر هم هست؛ مال خرده ریزها. چرخیها ضایعات را از شهر جمع میکنند و اینجا میآورند. بهشان اصطلاحاً میگویند «چرخی»، وگرنه خیلی هایشان همان چرخ را هم ندارند. گونیهای پلاستیکی بزرگ را کول میکنند و دولا دولا راه میروند. هرچه وزن گونیها بیشتر باشد، پول بیشتری گیرشان میآید. آورده شان را وزن میکنند و پولش را به آنها میپردازند. کیلویی 250 تا 300 تومان برای کارتن مقوایی و 500 تا 550 تومان برای پلاستیک. کارگرها کارشان این است که ضایعات را تفکیک کنند. پلاستیک را از مقوا. هرکدام جداگانه پرس میشوند تا برای بازیافت بروند. پرس را همین جا با دستگاه انجام میدهند. بازیافت، کار کس دیگر است. باقی چیزها به درد نمیخورد. به قول خودشان، زباله است. کارگرها 3 نفر هستند. صورتها آفتاب خورده. فرز و کاری. بار کامیونها را خالی میکنند.
اسداله بهاری، سرپرست شان است و مدیر مرکز؛ منظور از مرکز همان زمین فراخی است که از جابه جای آن کوههای زباله بیرون زدهاند. بهاری، 55 ساله است و ریز نقش. خطوط عمیق صورت، سنش را بیشتر نشان میدهد. «25 سال است که کارم همین است. اهل اردبیل هستم اما از 25 سال پیش قلعه حسن خان زندگی میکنم. این زمین را ماهی یک میلیون تومان اجاره کرده ام. ماهی 500 هزار تومان هم هزینه برقش است. این میشود ماهی یک میلیون و 500 هزار تومان. 3 تا کارگر هم داریم که روزی 50 هزار تومان میگیرند. کار پرس را هم کنترات داده ایم. برای هر پرس 10 هزار تومان میگیرند. برایمان به صرفه نیست، اما چه کار کنیم. سواد که نداریم. همین کار را بلدیم. دیگر از ما گذشته که برویم دنبال کار دیگر. توی این سن برویم اداره کار کنیم؟! همین است دیگر.
این زمین را داده ام سیمان کردهاند. باسکول خریده ام. کلی هزینه کردهام برای راه انداختنش. حالا شهرداری آمده میگوید از اینجا بروید. باید فاصله تان را از شهر زیاد کنید. اینجا همینجوری خارج از شهر است، اگر دور شویم که دیگر چرخیها نمیتوانند بیایند. آنها هم بدبخت هستند. روزی 30 هزار تومن در میآورند. خیلی کار کنند، تا 50 هزار تومان هم میرسد.»
همان موقع یکی شان سر میرسد. موهای به هم ریخته را عرق به پیشانی اش چسبانده. تیشرت گل و گشاد به تنش زار میزند. پشت کفشها را خوابانده. یک کیسه نایلونی نه چندان بزرگ دست اش گرفته. دولا دولا راه میرود. کیسه را روی باسکول کوچک خالی میکند. یک مشت خنزر پنزر. آقای بهاری، زمزمه میکند:« اینها که همه اش فلزی است.» دو هزار تومان درمی آورد و به مرد میدهد. مرد پول را میگیرد و بیآنکه حرفی بزند، میرود. اینجا از ساعت 8 صبح کار شروع میشود، تا 8 شب. 12 ساعت تمام. کارشان تعطیلیبردار هم نیست. کارگرها روزمزدند. برایشان بهتر است که هر روز بیایند. «به شهرداری بگویید اذیت مان نکند. میگویند اینجا آلودگی دارد. آلودگی اش کجا بود؟! همه اش زباله خشک است. تفکیک و بازیافت شود که بهتر است. مگر نمیگویند پلاستیک محیط زیست را آلوده میکند؟! پس ما داریم به محیط زیست کمک میکنیم دیگر. پلاستیکها را میبرند و دوباره استفاده میکنند. چه ضرری دارد؟! اینجا کارگرها دارند نان میخورند. اگر دور شویم، کارمان کساد میشود.»
آفتاب سر ظهر، مستقیم روی سرمان است. کارگرها، هر سه تا شان روی تپهای از زباله رفتهاند تا بار کامیون آن طرف دیوار را خالی کنند. ارتفاع دیوار اندود شده با زباله، تا کمرشان میرسد. یکی شان دستکش دست کرده. دستکش زرد چرکمرده که شبیه دستکش تک دست مانکن نگهبان است. دو تای دیگر دستکش ندارند. دستها مدام در هوا تکان میخورند و اشیای بیمصرف را جابهجا میکنند. «بالاخره زباله است دیگر. حالا آلودگی هم ممکن است داشته باشد اما چیزیمان نمیشود. چیز خراب شدنی که نیست.» این را یکی شان میگوید. قد بلند است و موهای پرپشتی دارد. تیشرت سفید پوشیده با شلوار جین آبی کهنه. لباس کارش است دیگر. کارشان که تمام میشود، دست و صورت را با آب و صابونی که کنار شلنگ باریک قرار دارد، میشویند و به خانه میروند. خانههایشان همین حوالی است. قلعه حسن خان. خیلیها اینجا مهاجر هستند. از این طرف و آن طرف آمدهاند. همه یکجورهایی غریباند و آشنا. آشنای دست تنگی هم. «بیشتر کسانی که اینجا زندگی میکنند، کارگر هستند. روزمزد. بعضیها هم بیمهاند ولی کارها همین جور است؛ یا ضایعاتی هستند و یا توی کارخانههای شن و سیمان و آسفالت کار میکنند. یک کم آن طرف تر بروید. مثل صحراست. یک درخت پیدا نمیشود. همه اش خاک و خل است. نفس آدم میگیرد. به همین اش هم راضی هستیم. کار پیدا نمیشود. ما برای کارگری دنیا آمدهایم انگار.» جمله آخرش را یک جوری میگوید. بعدش کمی فکر میکند. دنبال جملهای میگردد انگار اما شاید پشیمان میشود. از روی باسکول بزرگ که من هم روی آن ایستاده ام، کنار میرود. یک کامیون، با سر و صدا جایمان را میگیرد. بارش ضایعات است.
میان تپههای زباله یا همان ضایعات، میشود خیلی چیزها پیدا کرد. یک لنگه کفش زنانه سفید که یک پاپیون رویاش دارد. میشود تصور کرد که روزی پای زنی بوده که چه خیابانها را با آن طی کرده و چند میهمانی را با کفش پاشنه سه سانت پاپیون دار گذرانده است. یک جورهایی شبیه کفش تازه عروس هاست که تازگی از سر و روی شان میبارد، با آن لبخندهای بیبهانه. کمی آن طرف تر از کفش سفید، یک موتور پلاستیکی بدون چرخ افتاده. کودکی را تصور میکنم. فوق اش سه چهار ساله که روی موتور زرد رنگ کوچک نشسته و با شادمانی رکاب میزند و صدای خنده هایش قند توی دل بقیه آب میکند یا یک شاخه گل رز قرمز پلاستیکی که به طرز جالبی از بین زبالهها بیرون آمده. انگار گلی از تپهای نامتعارف روییده است. روی بستری از ضایعات. صدای باد در گوشم میپیچد. به سمت در بزرگ آبی رنگ میروم. چشمم میافتد به نگهبان یکپا. حالت اش یک جوری است انگار که واقعاً جان دارد. او هم روزی حتماً پشت ویترین فروشگاهی ایستاده بوده و دست و پای بریده اش هم سرجایش بوده لابد. لباسی زیبا و نو هم به تن داشته که از پشت شیشه برق انداخته، دل رهگذران را میبرده. برای سگها اما نمیدانم چه داستانی میشود تصور کرد. نگاهم میرود پی کبوتری که آرام میآید و مینشیند روی موتور زرد لاستیکی که حتما روزی.../روزنامه ایران
برچسب:
نویسنده: استخدام کار