خرید بک لینک

ایران آنلاین / آیک بالای ایوان، پشت پنجره ایستاده و تلاش میکند تمام زوایای اتاق را خوب تماشا کند. دو نورافکن کوچک در دو سوی پنجره، اتوماتیک روشن میشوند تا بازدیدکننده بتواند بهتر داخل اتاق را ببیند. «امام همیشه همین جا زندگی میکردهاند؟» گردشگر سوئیسی این را میپرسد. راهنما جواب میدهد:« امام در خمین دنیا آمدهاند. مرکز ایران. یک خانه هم آنجا دارند. آن خانه را هم میشود دید. الان موزه است.» و بعد به قسمتی از اتاق اشاره میکند و ادامه میدهد: « امام اینجا مینشستند و برای مردم صحبت میکردند.»زن و شوهر چند بار پلهها را بالا و پایین میروند و دور و بر را تماشا میکنند. «اولین بار است به ایران میآیم. برایم جالب بود خانه امام خمینی را ببینم. خیلی دوست داشتم اینجا بیایم. جماران. مطالب زیادی راجع به امام خمینی خواندهام. علاقه زیادی به ایشان دارم. یک تصویر بزرگ هم از امام در دفتر کارم در سوئیس دارم.» آیک اینها را در پاسخ به سؤالم میگوید. اینکه چرا اینجا آمدهاند؟ گردشگران خارجی دیگر هم هستند. بیشتر از امریکا و آسیا. این را مسئول بازرسی میگوید، هنگام ورود به حسینیه جماران. « در تمام روزهای سال مردم برای بازدید از اینجا میآیند. البته روزهای تعطیل و مواقعی همچون سالگرد ارتحال امام، تعداد بازدیدکنندهها بیشتر است.»
محله جماران زیر نور آفتاب خرداد، آرام و خلوت به نظر میرسد. خرداد 68 اما آرامشی در کار نبود برای اهالی که میگویند دلشان به بودن امام خوش بود. «روزهای تلخی بود. اصلاً باورمان نمیشد. من از وقتی دنیا آمدهام در این محله ساکن هستم. تمام عمرم همین جا بودهام. پدر و پدربزرگم هم همینطور. وقتی امام در جماران ساکن شدند من 18 ساله بودم. مرتب برای دیدار امام میرفتیم. روزهای خوبی بود. یادش بخیر. اصلاً از صبح که بیدار میشدیم، نشاط خاصی داشتیم. امام که رفت، حسرت میخوردیم ایشان را از دست دادهایم. باید به روال زندگیمان ادامه میدادیم اما بدون امام. این خیلی برایمان سخت بود» اینها را خانم عرفاتی میگوید. کنار خانمهای دیگر ایستاده. مشغول خرید سبزی از وانت مزدای آبی هستند. ترکیب چادرهای گلدارشان کنار سبزیهای تازه، زیباست. بیشتر اهالی جماران سن و سالی ازشان گذشته. قدیمی هستند؛ مثل خود محله که هنوز میشود خانههای دیوار کاهگلی و تیر چوبی را در آن دید؛ انگار نه انگار که دو قدم آن طرفتر، برجهای نیاوران سر به آسمان کشیدهاند.
مجید منایی از کاسبهای محل است؛ خرازی کوچک و جمع و جوری دارد. از بچگی در جماران ساکن بوده: «14 ساله بودم که امام آمدند. اینجا رنگ و بوی دیگری به خودش گرفت. جنب و جوش محله و حال و هوایش بخصوص برای ما که نوجوان بودیم، خیلی جذاب بود. امام در روز دو نوبت ملاقات داشتند. 10 صبح و 6 عصر. این ساعتها خیلی شلوغ میشد. مردم از همه جا میآمدند. از شهرستان هم زیاد میآمدند برای دیدار امام. آنقدر دیدار کننده زیاد بود که گاهی صبحها دو نوبت برای ملاقات وقت میگذاشتند. البته زمانی بود که پزشکان امام، توصیه کرده بودند تعداد ملاقاتها کمتر شود. بعد از ارتحال امام، محله دیگر شور و حال سابق را نداشت. عادت کرده بودیم به ملاقات کنندههایی که از شهرهای مختلف برای دیدار امام میآمدند. درست است که زندگی روال خودش را دارد اما اینجا دیگر هیچ وقت مثل آن روزها نمیشود.»
کنار هم نشستهاند. جلوی مغازه میوه فروشی که مثل باقی مغازههای جماران، شکل سنتی خود را حفظ کرده. 4 نفر هستند. میانگین سنشان بین 75 تا 80 سال. باقالی پاک میکنند. یک نفرشان ایستاده بالای سر بقیه. تکیه زده به عصا. یک پا ندارد. یک پسر جوان هم سر میرسد. با پرندهای در دست. یکی از مردها پرنده را از دست پسر میگیرد و انگار که کودک دلبندی را خطاب قرار دهد، با او حرف میزند. باقی مردها حواسشان به پرنده میرود. اسم امام که میآید، گل از گل همهشان میشکفد. علی عبدالباقی، همان که پرنده را روی انگشتش نشانده، میگوید: «روزهایی که امام اینجا بود، عالی بود. عالی.» روی این کلمه جوری تأکید میکند که آدم قشنگ حس میکند از ته قلبش میگوید: «چقدر رفت و آمد بود اینجا. مردم میآمدند. وزیرها میآمدند. جلسه میگذاشتند. حالا هم هست البته. امام اما دیگر نیست. حالا مردم برای بازدید از حسینیه و منزل امام میآیند. خیلی جوانها اصلاً سنشان به آن روزها قد نمیدهد اما برایشان جالب است.»
نمونه جوانهایی که میگوید، زوجی هستند که برای بازدید از حسینیه جماران آمدهاند. بیست و پنج، شش ساله به نظر میرسند. زن مانتوی کرم پوشیده و شال آبی روشن سرش کرده است: «خیلی وقت بود دوست داشتم اینجا را ببینم. از تلویزیون دیده بودم اما خوشم میآمد که خودم از نزدیک ببینم. به نظرم فضای خاص و جالبی دارد.» زن این را در حالی میگوید که به دیوار حسینیه تکیه داده و نگاهش به بالکن روبهرواست. همانجا که صندلی ملافه کشیده امام و جای خالیاش به چشم میآید. حسینیه آرام است. نور ملایمی در فضا پخش شده. میشود چشمها را بست و تصور کرد. حتی اگر تخیل قویتری داشته باشید، میشود صداهایی را شنید. همهمه نیست. صداها ترکیب میشوند و بعد، تبدیل به صدایی واحد. « چه سقف بلندی...» مرد جوان سرش را بالا گرفته و نیمه چپ صورتش در اثر تابش نور، روشن شده است: «ما از سال 1338 در جماران ساکن بودهایم. وقتی امام اینجا ساکن شدند، حال و هوای همه خیلی معنوی بود. جماران شده بود مأمن عاشقان امام و انقلاب. هر روز میآمدند و میرفتند. ما چند سالی از اینجا به کرمانشاه رفتیم. وقتی برگشتیم که دیگر امام نبود. حس غریبی داشت جماران بدون امام. اصلاً برایمان قابل تصور نبود. انگار امام همیشه کنارمان زندگی کرده بودند. تمام عمرمان. چنین حسی داشتیم.» این را آقا رضا میگوید که در جماران خشکشویی دارد. کاسبهای جماران معمولاً در خود محله ساکن هستند. نسل در نسل همینجا زندگی کردهاند. در کوچههای باریک جماران قدم زدهاند و منظره کوه را از پشت شاخههای بلند درختان کهنسال تماشا کردهاند.روزهای برفی جماران هم حتماً دیدن دارد. لایه سفید که مثل حریر روی دیوارهای قدیمی مینشیند و تصویر دلنشینی خلق میکند. خرداد اما همیشه گرم است. خصوصاً نیمهاش. مقدمات برگزاری مراسم سالگرد ارتحال امام در جماران در حال انجام است. بنرها نصب میشوند و لیست برنامهها اطلاعرسانی میشود. تصاویر شابلونزده امام روی دیوارهای جماران، تصویر مشابهی را در ذهنم تداعی میکند.
نمونهاش را در خیابان ایران هم دیدهام. اهالی محله ایران هم خاطرهها داشتند از ورود امام به مدرسه علوی که اگرچه مدت زیادی طول نکشید اما در ذهنهایشان ماندگار شد. در جماران پشت شیشه تمام مغازهها میتوان عکسهای امام را دید. عکسهایی که بعضیهایشان از همان زمان پشت شیشه ماندهاند و با پوسترهای چاپ جدید، جایگزینشان نکردهاند. عکاس از کاسبها اجازه میگیرد تا از تصاویر امام عکاسی کند. جوابش لبخند است. یاد حرف گردشگر سوئیسی میافتم: « تصویر بزرگی از امام در دفتر کارم دارم»/ایران

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: پنجشنبه 13 خرداد 1395 ساعت: 5:08

صفحه بندی