خرید بک لینک

ایران آنلاین / از بلیتهای نیمبهایی که جلوی در مترو به دست شما میدهند تا بلیتهای تخفیفدار ادارهها... بالاخره شکار میشوید. چه کسی از خندیدن بدش میآید؟ خندیدنی که خیلی هم گران تمام نمیشود و از تکلف و خط قرمزهای متداول دنیای حرفهای تئاتر فاصله چشمگیری دارند.

قبل از اجرا به سالن میرسم و با همکاری تهیهکننده نمایش، مهدی شیخی -اجازه ورود به سالن را میگیرم تا سری به پشت صحنه بزنم و بازیگران را چند دقیقه قبل شروع نمایش ببینم. جوان قوی هیکلی که مسئول انتظامات سالن است مرا همراهی میکند. قد بلند و چهارشانه است اما خوشرو و خوش صحبت. کت و شلوار و پیراهن مشکی یکدستی به تن دارد و موهایش مرتب است: «من خودم صدبار این نمایش را دیدهام و عاشق این نمایش هستم. آنقدر آمدم نمایش را دیدم که آقا شیخی گفت بیا اینجا کار کن!»

قبل از اجرا به سالن میرسم و با همکاری تهیهکننده نمایش، مهدی شیخی -اجازه ورود به سالن را میگیرم تا سری به پشت صحنه بزنم و بازیگران را چند دقیقه قبل شروع نمایش ببینم. جوان قوی هیکلی که مسئول انتظامات سالن است مرا همراهی میکند. قد بلند و چهارشانه است اما خوشرو و خوش صحبت. کت و شلوار و پیراهن مشکی یکدستی به تن دارد و موهایش مرتب است: «من خودم صدبار این نمایش را دیدهام و عاشق این نمایش هستم. آنقدر آمدم نمایش را دیدم که آقا شیخی گفت بیا اینجا کار کن!»

از پلهها بالا میرویم. در طبقه دوم روبهروی سالن نمایش فوتبال دستی گذاشتهاند و چند جوان مشغول بازی هستند: «آن چند نفر که فوتبال دستی بازی میکنند میبینی؟ آنها مشتری پروپا قرص این نمایش هستند. هر کدام چندین بار برای تماشا آمدهاند.» جمعیت زیادی منتظر هستند و یک صف نه چندان طولانی هم در طبقه پایین مشغول خرید بلیت. آدم تنهایی به چشم نمیخورد و اکثراً با خانواده و بچههای کوچکشان آمدهاند. وارد سالن میشویم؛ جلوی در، پرده بلندی آویزان است تا صحنه را بپوشاند. پرده را کنار میزند و با هم وارد صحنه میشویم. عمق زیادی ندارد و چند مبل در دو گوشه و یکی در وسط گذاشته شده که چند نفری روی آنها نشستهاند و سرشان توی گوشی است. مرا به بقیه معرفی میکند و با چند نفر خوش و بش میکند.
کنار پسر جوانی که روی مبل نشسته مینشینم. ریش کمپشتی دارد و لبخندش از روی لبانش جم نمیخورد. رضا کمیزی بچه کرج است و متولد سال 1370: «از سال 89 ژانر کمدی را شروع کردم. چون طنز را بیشتر دوست داشتم.» دیپلم رشته رایانه است و ادامه تحصیل نداده اما میگوید قرار است اینکار را بکند: «پول این کار بد نیست خدارو شکر.برای شغل دوم خوب است. اما من فعلاً فقط همین کار را میکنم»

میگوید در این سالها چند جایی نمایش کمدی کار کرده مثل «تیتیش مامانی»، «جنجال در کلانتری»، «حالاحالاها ادامه میدهم تا موفق بشوم» و... از او میپرسم موفقیت در این کار چطور است؟ «نمیدانم خودت یک چیزی بنویس» انگار سؤال سختی پرسیده باشم، کمی فکر میکند و ادامه میدهد: «بروم توی سینما. البته من برای عشق خودم اینکار را میکنم. درست است که شانسی وارد این کار شدم اما دوستش دارم.» از رضا میپرسم چند درصد کار را بداهه میگویید؟ «نصف کار را بداهه میگوییم اما منطق کار را رعایت میکنیم و حواسمان هست شوخیهای رکیک نکنیم.» رضا خودش قبل از اینکه بازیگر بشود به دیدن این نمایشها نیامده بوده و هیچ وقت در زمینه بازیگری کاری نکرده بوده. از طریق یکی از فامیلهایش به کار کمدی معرفی شد و خودش میگوید شانسی وارد این کار شده.
رضا دوست دارد به صحبت ادامه بدهیم اما من دلم میخواهد سراغ پسر تپلی بروم که لباس زرد رنگ بچگانهای به تن کرده و در گوشه صحنه مشغول مدل دادن به موهایش است. امیرحسین اسماعیلزاده متولد سال 1370 و بچه ورامین. نزدیک شش سال است که کار تئاتر کمدی میکند و او هم میگوید شانسی وارد اینکار شده: «تا دوم دبیرستان درس خواندم و بعد به خاطر مشکلات خانوادگی مجبور شدم کار کنم» صورت گردش روی تنش تناسب خوبی دارد. کمی بیحوصله به نظر میرسد. امیرحسین صبحها هم برای کودکان در مدارس شهر اجرای کمدی میرود تا درآمد به قول خودش «بخورونمیر» اینکار را جبران کند: «از این کار ماهی یک میلیون و چهارصد حقوق میگیرم و اگر شبی اجرا نرویم از این مبلغ کم میشود و اگر هم شوخی بدی در کار بکنیم آقا شیخی ما را جریمه میکند و از حقوقمان کم میکند. اما خدا رو شکر با کار صبح، زندگیم میچرخد.»

رضا دوست دارد به صحبت ادامه بدهیم اما من دلم میخواهد سراغ پسر تپلی بروم که لباس زرد رنگ بچگانهای به تن کرده و در گوشه صحنه مشغول مدل دادن به موهایش است. امیرحسین اسماعیلزاده متولد سال 1370 و بچه ورامین. نزدیک شش سال است که کار تئاتر کمدی میکند و او هم میگوید شانسی وارد اینکار شده: «تا دوم دبیرستان درس خواندم و بعد به خاطر مشکلات خانوادگی مجبور شدم کار کنم» صورت گردش روی تنش تناسب خوبی دارد. کمی بیحوصله به نظر میرسد.

امیرحسین در این نمایش نقش پسربچه خانواده را بازی میکند و وقتی میپرسم چرا پسربچه؟ میگوید: «چون آقا شیخی گفته.» اهل فیلم دیدن نیست و اگر هم وقت بشود فیلم کمدی میبیند. از او میپرسم تا حالا به تئاترشهر رفته؟ «نه هنوز قسمت نشده بروم!» از او میپرسم چرا اینکار را انتخاب کرده و آرزویت چیست؟ «برای سلامتی همه مردم ایران و خوشبختی همه جوونا.»
چند دقیقه به شروع اجرا مانده و من پشت صحنه را ترک میکنم تا در صندلی که دوست قویهیکلم برای من در نظر گرفته بنشینم. سالن تقریباً پر است و دست هر کسی هله هولهای برای خوردن. گوشه چپ سالن کیبوردی گذاشتهاند و کسی پشت آن نشسته. همه آماده شروع اجرا هستند و صدایی از پشت میکروفن بارها هشدار میدهد که اگر ماشینتان را اطراف سالن پارک کردهاید لطفاً به پارکینگ مجموعه منتقل کنید چون این محل بشدت ناامن است و چند شب پیش یک پژو 405 را ربودهاند.
چند ثانیه بعد صدای دوبس دوبسی بلند میشود و پرده کنار میرود و جوانی با میکروفن روی صحنه میآید. همه دست میزنند و بعضی هم جیغ و سوت. «من تو رو دوست دارم...» آهنگی از محمد علیزاده را میخواند و مردم سخت در حال دست زدن هستند. چند لحظه بعد امیرحسین و پسر دیگری روی صحنه میآیند و شروع به رقصیدن با آهنگ میکنند که بشدت مورد تشویق قرار میگیرند. رقص نور هم فضا را شاد کرده. امیرحسین با تمام وجود در حال رقصیدن است و با اینکه تپل است بدن فرزی دارد و روی صحنه خوب خودش را نشان میدهد.
بعد از اجرای موسیقی صحنه روشن میشود و اجرا شروع میشود.

دو مبل یک نفره در دو گوشه. یک مبل دو نفره و یک میز که رویش تلفن بدون سیم قرار دارد در وسط. یک تلویزیون کنار مبل یک نفره. یک در دستشویی و یک پنجره تمام دکوری است که روی صحنه دیده میشود. اما همه حواس تماشاگران تنها به بازیگرانی است که روی صحنه هستند. بازیگرانی که بیتکلف تمام سعی خودشان را میکنند تا مخاطب را بخندانند و گاهی هم خودشان خندهشان میگیرد. تماشاگران هم انگار جزوی از نمایش هستند و به بعضی تکههای طنز، عکسالعمل نشان میدهند و بازیگر از روی صحنه جوابشان را میدهد.

یک بار هم که یکی از بازیگرهای مرد نمایش در نقش زن ظاهر میشود مردی که کنار زن و بچهاش نشسته عکسالعملی نشان میدهد و متلکی میپراند و تا آخر نمایش آن بازیگر آنقدر از روی صحنه با او شوخی میکند که انگار حضور اتفاقی آن مرد جزوی از نمایش بوده است. در قسمتی هم دست او را میگیرد و باهم شوخی کنان از در بیرون میروند. اینجا خبری از تکنیک «فاصلهگذاری برشتی» نیست چون فاصلهای بین تماشاگر و نمایش نیست. همه چیز در فضایی ساده و با شوخیهای روزمره و بداهه شکل میگیرد.
بعد از یک ساعت و نیم خنده و شوخی و آهنگ و جیغ و دست، آنتراکت میدهند تا مردم بیرون بروند و غذایی بخورند. سراغ خانوادهای میروم که به نظر پر جمعیتتر از بقیه هستند. هر کدام ساندویچی در دست مشغول خوردن هستند. حاج آقا قربانی متولد 1340 است و در خیابان 15 خرداد مغازه لوستر فروشی دارد: «نخستین بار است با خانواده به این نمایشها آمدیم. اما اگر خوشم بیاید بیشتر میآیم. تقریباً 10 نفری میشویم. پسرم همه خانواده را دعوت کرد. البته من خودم قبل از انقلاب لالهزار زیاد میرفتم.»

بعد از یک ساعت و نیم خنده و شوخی و آهنگ و جیغ و دست، آنتراکت میدهند تا مردم بیرون بروند و غذایی بخورند. سراغ خانوادهای میروم که به نظر پر جمعیتتر از بقیه هستند. هر کدام ساندویچی در دست مشغول خوردن هستند. حاج آقا قربانی متولد 1340 است و در خیابان 15 خرداد مغازه لوستر فروشی دارد: «نخستین بار است با خانواده به این نمایشها آمدیم. اما اگر خوشم بیاید بیشتر میآیم. تقریباً 10 نفری میشویم. پسرم همه خانواده را دعوت کرد. البته من خودم قبل از انقلاب لالهزار زیاد میرفتم.»

پسرش محمد که کنار پدر روی صندلی نشسته و ساندویچ میخورد با حرف پدر میزند زیر خنده: «من خودم چند بار برای اجرای تئاتر تست دادم و قبول شدم اما نرفتم چون بیشتر دنبال پول بودم.» محمد متولد 65 است و در مغازه پدرش کار میکند: «قبلاًها چند باری بلیت مفتی گیرم آمده بود. رفتم تئاتر شهر اجرا دیدم.» برادر بزرگترش که بلیت خریده هم به جمع ملحق میشود: «آقا تست بازیگریه؟ این ممد آقای ما آخر طنزهها!» مهدی متولد 63 است و چون قبلاً این نمایش کمدی را دیده، خوشش آمده و زنگ زده برای کل خانواده بلیت رزرو کرده تا به قول خودش کمی دورهم بخندند و از مشکلات و بدبختیهای زندگی دور بشوند. دخترش هم کنار پایش ایستاده. حاج آقا قربانی میگوید: «آقا دلخوشی که باشه شادی و امید هم هست.» آقا صادق داماد خانواده هم گوشهای نشسته و میخندد.

آقا صادق در خیابان امیربهادر آرایشگری دارد: «حقیقتش خیلی علاقهای به این نمایشها ندارم اما خب با خانواده فرق میکند.» آقا صادق معتقد است تئاتر خودش نشاطآور است! همسر آقا صادق و دختر حاج آقا هم که میبیند مشغول حرف زدن هستیم از راه میرسد: «آقا اگه قراره نقشی به شوهر من بدید فقط نقش یوزآرسیف را بدید» همه میزنند زیرخنده و حاج آقا به دخترش تذکر میدهد: «برو اینجا جمع مردانه است.»
به سالن برمیگردم. تا حالا که کمی بیشتر نقشها و شخصیتها را میشناسم، با چند بازیگر دیگر هم حرف بزنم. وارد اتاق کوچک مثلثی شکلی میشوم که به نظر اتاق گریم است اما جا باریک است و فقط یک نفر میتواند در عرض آن بایستد. هر کسی شانه به شانه دیگری مشغول کاری است؛ یکی در حال عوض کردن لباس است و دیگری مشغول شانه کردن مو. مهدی رادان نقش یک افغانتبار را در نمایش بازی میکند. در گوشهای نشسته و در حال ور رفتن با گوشی: «13 سال است کار نمایش میکنم و 8 سال کار کلاسیک و مذهبی بازی کردم.» لاغر اندام است و جدی اما در نقشش حسابی شاد و بذلهگو: «آکادمی بازیگری رفتم و از استاد علی سلیمانی، امین تارخ و داود کیانیان بازیگری یاد گرفتم.»

هدف مهدی از بازی در این نمایشهای کمدی به قول خودش نه شهرت است و نه امرار معاش: «فقط دوست دارم باعث سربلندی خانوادهام بشوم.» مهدی در شهریار زندگی میکند و از شش سالی که این اجرا به روی صحنه رفته، دو سالش را همکاری کرده: «فقط فیلمهای شهاب حسینی را میبینم و از کارگردانهای خارجی عاشق دیوید لینچ، برادران کوئن و مارتین اسکورسیزی هستم.» یکی از دوستانش از گوشه میگوید: «حالا اخراجی ها رو هم به زور دیدهها!» و همه میزنند زیر خنده.

هدف مهدی از بازی در این نمایشهای کمدی به قول خودش نه شهرت است و نه امرار معاش: «فقط دوست دارم باعث سربلندی خانوادهام بشوم.» مهدی در شهریار زندگی میکند و از شش سالی که این اجرا به روی صحنه رفته، دو سالش را همکاری کرده: «فقط فیلمهای شهاب حسینی را میبینم و از کارگردانهای خارجی عاشق دیوید لینچ، برادران کوئن و مارتین اسکورسیزی هستم.» یکی از دوستانش از گوشه میگوید: «حالا اخراجی ها رو هم به زور دیدهها!» و همه میزنند زیر خنده.

علیرضا ذکایی متولد سال 1361 است و از سال 82 در حال بازیگری در نمایشهای مختلف. به ریش من اشاره میکند و میگوید: «به اندازه اینها کار نمایش کردهام!» علیرضا فوق دیپلم کارگردانی از آکادمی هنر تهران لیسانس مدیریت فرهنگی دارد. او در نمایش، نقش مردی متأهل به نام «گلنظر» را به عهده دارد: «صبحها هم کار کودک میکنم تا پول بیشتری در بیاورم.» علیرضا در کارنامهاش کار جدی هم دارد و تله فیلم و تئاتر جدی هم کار کرده اما میگوید: «از وقتی وارد «تئاتر آزاد» شدم دیگر سراغ تئاتر شهر نرفتم چون پول درست و حسابی به آدم نمیدهند. از او میپرسم مجرد است یا متأهل؟ «مجرد آقا! اینجا همه مجرد هستند. مگر با پول تئاتر میشود ازدواج کرد؟»

علیرضا معتقد است در این کار معضلات جامعه را نشان میدهند و لابد مردم اینکار را دوست دارند که شش سال است در حال اجراست.
آنتراکت تمام میشود و مردم کمکم وارد سالن میشوند. آقای شیخی نویسنده، کارگردان و تهیهکننده کار بیرون سالن کنار فوتبالدستی نشسته و با چند نفری حرف میزند. سراغش میروم تا ببینم اوضاع کار و کاسبی چطور است؟ آقای شیخی آنطور که خودش میگوید، 11 سال است کار تئاتر میکند و قبل از آن معلم، عضو تعزیرات حکومتی و در اوایل انقلاب در کمیته فعال بوده و بهوسیله یک بازیگر، نخستین کارش را که «گنج قارون» بوده شروع کرده. مهدی شیخی دل پر دردی دارد: «آقا شاد کردن مردم حکم دین است اما هیچکس از این کار حمایت نمیکند و همه میخواهند جلویش را بگیرند. بعضی کارها هستند که خیلی مبتذل هستند و مردم نمیتوانند با خانواده به دیدنشان بروند و متأسفانه بعضی در کمیته ارزشیابی و نظارت به این نمایشها کار ندارند.
بنده در یک زمانی معلم دینی و قرآن بودم و در حوزه علمیه هم مدتی تحصیلکردهام و سعی کردهام تا جای ممکن اجرای من طوری باشد که خانوادهها بتوانند بیایند و ببینند. همه ضوابط را در آن رعایت کردم و خدا را شکر بعد از 6 سال این اجرا هنوز هم طرفدار دارد. چون خانوادهها که یکبار میآیند میبینند اجرای خوبی است، دوباره هم میآیند. ما اینجا برگههای نظرسنجی به مردم میدهیم و بعضی هستند که بالای صدبار به دیدن این نمایش آمدهاند!
من کاری کردهام که مردم از نمایش کمدی لذت ببرند و طوری نباشد که یک بار بیایند و دیگر پشت سر خودشان را هم نگاه نکنند.از شیخی در مورد روند نوشتن و کارگردانی کار میپرسم؟ میگوید: «من مثل شما که درحال نوشتن هستید نمینویسم. بچهها را میبرم روی صحنه باهم شوخی کنند، بعد از همین تکهها داستان درمیآید.» صدای غش غش خنده مردم در داخل سالن قطع نمیشود. نمایش ادامه دارد...

/ایران

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: سه شنبه 1 تير 1395 ساعت: 11:54

صفحه بندی