
ایران آنلاین / علیرضا حسینزاده، نوجوان 15 ساله اندیمشکی که عضو تیم دادرس جمعیت هلال احمر استان خوزستان است توانست با بهرهمندی از آموزشهای امدادی که دیده بود، جان دختر 18 سالهای را از خطر مرگ نجات دهد. این نوجوان در گفت و گو با «ایران» از روزهایی گفت که با اشتیاق، کمکهای اولیه و امداد و نجات را فراگرفت و توانست دختری را که دچار ایست قلبی شده بود، زندگی دوبارهای ببخشد.
|
علیرضا حسینزاده، نوجوان 15 ساله اندیمشکی که عضو تیم دادرس جمعیت هلال احمر استان خوزستان است توانست با بهرهمندی از آموزشهای امدادی که دیده بود، جان دختر 18 سالهای را از خطر مرگ نجات دهد. این نوجوان در گفت و گو با «ایران» از روزهایی گفت که با اشتیاق، کمکهای اولیه و امداد و نجات را فراگرفت و توانست دختری را که دچار ایست قلبی شده بود، زندگی دوبارهای ببخشد. |
نجات زندگی یک انسان کار کوچکی نیست. علیرضا، نوجوان خجالتی شهرستانی هم با نجات زندگی یک انسان، کاری کرده، کارستان. از او درباره دورهای که دیده است، پرسیدیم: روزهایی که با علاقه فراوان طرح دادرس (دانشآموزان آماده در روزهای سخت) را میگذراندم، پیش خودم میگفتم، یک روز میرسد که با استفاده از تمامی چیزهایی که یاد گرفتهام، جان انسانی را نجات بدهم. عاشق کار نجات و امدادرسانی هستم. از وقتی یادم میآید، فیلمهایی را که در آنها امدادگران آسیبدیدهها را نجات میدهند، با دقت نگاه میکردم و سعی میکردم آنها را روی عروسکهای خواهرم پیاده کنم. کلاس هفتم بودم که «طرح دادرس» با همکاری آموزش و پرورش و هلال احمر در چند مدرسه و از جمله مدرسه ما به اجرا درآمد؛ از اینکه میتوانستم کمکهای اولیه و CPR (احیای قلبی و ریوی) را در عمل بیاموزم، بسیار خوشحال بودم.
علیرضا ادامه داد: در این کلاسها آموزشهای پایه در ارتباط با احیای بیمار قلبی و ریوی، آتلبندی، حمل مجروح و نحوه درمان بیماری را که دچار سوختگی یا حمله قلبی و مغزی شده است، فرا گرفتیم. کلاسها به شکل فشرده بود و امدادگران هلالاحمر سعی میکردند مواردی را که مورد نیاز ماست، آموزش بدهند.
آزمون دشوار
از علیرضا خواستیم از آزمون دشواری که ناخواسته در آن قرار گرفته و توانسته سربلند از آن بیرون بیاید، برایمان بگوید؛ آزمونی که در آن پای مرگ و زندگی یک دختر جوان در میان بود و او توانست با تکیه بر آموختههایش جان این دختر را از مرگ نجات دهد.
آن لحظات را اینگونه روایت میکند: پنجشنبه همراه خانواده به منطقهای به نام«دره سید» اطراف روستای «چشمک» رفته بودیم. این منطقه از تپههای زیادی تشکیل شده و یک منطقه بکر و زیباست و ما هم شب را در آنجا چادر زدیم.
به دلیل تپهای بودن منطقه افراد زیادی به آنجا رفت و آمد نمیکنند، البته به خاطر خزندگان خطرناک و سمی مانند عقرب نیز کمتر کسی رغبت میکند شب را در این منطقه چادر بزند.
صبح روز بعد وقتی همه خواب بودند تصمیم گرفتم کمی در اطراف قدم بزنم، از چند تپه بالا و پایین رفتم تا اینکه از دور متوجه زن و مردی شدم که خودروی آنها چندین متر آن طرفتر پارک بود. از حرکت دستهای آنها متوجه شدم که اتفاقی افتاده و آنها بشدت نگران هستند. کنجکاو شدم و نزدیک آنها رفتم. وقتی به چند قدمی آنها رسیدم متوجه شدم دختر جوانی روی زمین افتاده و زن و مردی هم که بعد فهمیدم پدر و مادرش هستند، با نگرانی صدایش میزنند و بر سر و روی خود میکوبند.
|
لحظات بسیار سختی بود و در آن لحظات از خدا خواستم که مرا سربلند کند. با CPR سعی کردم تنفس او را بازگردانم. دو بار با شکست مواجه شدم ولی نا امید نبودم، تنها صدایی که میشنیدم نالههای مادر این دختر بود که او را صدا میزد و طبق آموزشهایی که دیده بودم دستانم را در میان قفسه سینه قرار دادم و شروع به ماساژ دادن کردم و همزمان نیز به او تنفس میدادم. |
وقتی بالای سر این دختر رسیدم متوجه شدم تنفس ندارد و کاملاً بیهوش روی زمین افتاده است. در آن لحظات باید تصمیم میگرفتم، ابتدا جسارتش را نداشتم اما یاد روزهایی افتادم که در دورههای «دادرس» آموزشهای احیای قلبی را آموخته بودم و اکنون فرصتی بود که جان یک انسان را نجات بدهم. نبضش را گرفتم؛ دیدم ایست قلبی کرده و هیچ علامتی از تنفس هم ندارد. با وجود بازبودن مجرای تنفسی، اصلاً نفس نمیکشید.
از پدرش خواستم اجازه بدهد احیای قلبی و تنفسی را آغاز کنم. پدر با چهره نگران به همسرش نگاه کرد، باور نمیکرد یک پسر نوجوان بتواند دخترش را نجات بدهد. با اصرار از او خواستم اجازه بدهد تا با احیای قلبی دخترش را از مرگ نجات بدهم. پدر اکراه داشت، اما به هرحال پذیرفت و من بلافاصله ماساژ قلبی را شروع کردم و همزمان با CPR سعی کردم تنفس این دختر را بازگردانم.
لحظات بسیار سختی بود و در آن لحظات از خدا خواستم که مرا سربلند کند. با CPR سعی کردم تنفس او را بازگردانم. دو بار با شکست مواجه شدم ولی نا امید نبودم، تنها صدایی که میشنیدم نالههای مادر این دختر بود که او را صدا میزد و طبق آموزشهایی که دیده بودم دستانم را در میان قفسه سینه قرار دادم و شروع به ماساژ دادن کردم و همزمان نیز به او تنفس میدادم.
بعد از چند دقیقه ماساژ قلبی ضربان قلب او را زیر دستانم احساس کردم و همزمان نیز شروع به نفس کشیدن کرد. ضربان نبض بازگشت و بلافاصله صورت او را به سمت راست چرخاندم تا محتویات معدهاش خارج شود، خوشبختانه با خارج شدن محتویات معده این دختر جوان به هوش آمد.
علیرضا در ادامه گفت: مادر این دختر با زبان محلی خودشان و پدر نیز که هنوز در شوک بود از من تشکر کردند. میدانستم که نباید بیشتر از این در آنجا بمانم، هنوز هم ناراحتی را در چهره پدر حس میکردم و وقتی وضعیت دختر پایدارتر شد از آنجا دور شدم و وقتی بالای تپه رسیدم خدا را به خاطر حمایتی که از من کرد شکر کردم. در آن لحظات به این موضوع فکر میکردم که چرا در خانوادهها فقر آموزشی در زمینه کمکهای اولیه وجود دارد.
اگر پدر این دختر آموزشهای کمکهای اولیه را فرا گرفته بود میتوانست جان دخترش را نجات بدهد. در کشورهای اروپایی آموزش کمکهای اولیه در مدارس اجباری است و دانشآموزان باید این دورهها را سپری کنند و آن را بیاموزند.
در آنجا کمکهای اولیه به صورت ابتدایی تا پیشرفته آموزش داده میشود، اما در کشور ما این آموزشها مقطعی است و طرح دادرس تنها در چند مدرسه به اجرا درآمد و به عقیده من باید این طرح در همه مدارس کشور به اجرا دربیاید تا دانشآموزان با یادگیری کمکهای اولیه آن را به اعضای خانواده منتقل کنند. خوشحالم که جان انسانی را نجات دادم و آن را به عنوان شیرینترین خاطره زندگیام همیشه به یاد خواهم داشت.
/ایران
برچسب:
نویسنده: استخدام کار