خرید بک لینک

ایران آنلاین / محمود بازرگانی یکی از این مبارزان بود که در 17 سالگی طعم زندان و شکنجه را چشید و مدتی را نیز در زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری شدیدترین شکنجهها را تحمل کرد. او شاهد شهادت مبارزانی بود که برای آزادی کشور از جان گذشتند. دفتر خاطرات روزهای مبارزه را با او ورق زدیم.

ورود به عرصه مبارزه
سال 1335 در منطقه جوادیه راهآهن به دنیا آمدم. فرزند هفتم خانواده هستم. تا سال 1350 منطقه جوادیه تهران فاقد پزشک و حتی آب لوله کشی و قابل شرب بود. با وجود آنکه فقر در منطقه بیداد میکرد اما مردم بسیار روشنفکری داشت و دلیل آن نیز وجود مساجد و هیأتهای زیاد این محل بود. آنچه باعث شکلگیری تعلیم و تربیت مذهبی در من شد حضور در مسجد فردانش بازارچه جوادیه بود. برگزاری جشن 2500 ساله شاهنشاهی در حالی که بسیاری از مردم در سختی و فقر زندگی میکردند من را نسبت به اتفاقات کشور حساس کرد پدرم گاهی اوقات که همه خواب بودند مخفیانه رادیو گوش میداد. خیلی کنجکاو شده بودم و دوست داشتم از اخبار و اتفاقات باخبر باشم. یکی از دوستانم رادیو داشت و شبها در رادیو بغداد سید محمود دعایی برنامه ای درباره ایران اجرا میکرد و اخبار محرمانه ای که کمتر کسی از آن باخبر بود از این رادیو اعلام میشد.این گونه بود که کم کم در جریان وقایع سیاسی قرار گرفتم.
سال 1352 محفل اسلامی نوجوانان را در محله به راه انداختیم. بسیاری از بچههای محل و مسجد در آن شرکت میکردند. دراین محفل در کنار عزاداری برای بچهها کتاب و یا مقاله میخواندیم به یاد دارم که کتاب رهآوردهای استعمار شهید مفتح را خلاصه میکردیم و پشت تریبون برای بچهها میخواندیم. این شروع و ورود رسمی من به عرصه مبارزه بود.
این مبارز انقلابی نخستین فعالیت رسمی مبارزات سیاسی را تکثیر اعلامیه و پخش آن در مساجد عنوان کرد. او از ماه رمضان سال 52 و اتفاقی که باعث شد تا به جرگه مبارزان انقلابی بپیوندند اینگونه میگوید: اتفاق مهمی که در زندگی من افتاد و باعث شد تا در مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی به شکل جدی وارد شوم در شب 21 ماه مبارک رمضان سال 1352 رقم خورد. در مدرسه برهان در خیابان لرزاده ایام ماه مبارک رمضان هر شب مرحوم فخرالدین حجازی سخنرانی داشت. ایشان یکی از خطیبان توانا و بااندیشه بودند و بخوبی مسائل سیاسی را تحلیل میکردند.

این مبارز انقلابی نخستین فعالیت رسمی مبارزات سیاسی را تکثیر اعلامیه و پخش آن در مساجد عنوان کرد. او از ماه رمضان سال 52 و اتفاقی که باعث شد تا به جرگه مبارزان انقلابی بپیوندند اینگونه میگوید: اتفاق مهمی که در زندگی من افتاد و باعث شد تا در مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی به شکل جدی وارد شوم در شب 21 ماه مبارک رمضان سال 1352 رقم خورد. در مدرسه برهان در خیابان لرزاده ایام ماه مبارک رمضان هر شب مرحوم فخرالدین حجازی سخنرانی داشت

شب 21 ماه مبارک رمضان بعد از پایان سخنرانی و مراسم ویژه شب احیا وقتی در میان شلوغی جمعیت همراه یکی از دوستانم به خانه بازمیگشتیم در کوچه منتهی به مدرسه، پسر نوجوانی یک دسته کاغذ را از زیر لباس بیرون کشید و در هوا پخش کرد. یکی از این کاغذها را برداشتم. تا آن روز اعلامیه در دست نگرفته بودم. اعلامیه را داخل جیب لباسم گذاشتم و همراه دوستم به خانه بازگشتیم. در طول مسیر زیر نور تیر چراغ برق اعلامیه را خواندیم. متن اعلامیه درباره اعتراض به حکومت به دلیل اجازه دادن به هواپیماهای اسرائیلی برای سوختگیری در آبادان بود و نوشته شده بود که چرا هواپیماهای اسرائیل باید در خاک ایران(آبادان) سوختگیری کنند و برادارن اعراب ما را قتل عام کنند. این اتفاق در زمان جنگ 6 روزه اعراب و اسرائیل(1973 میلادی/1352شمسی) اتفاق افتاد که رژیم اشغالگر قدس با کمک امریکا در این جنگ به پیروزی رسید. در پایان اعلامیه نوشته شده بود کسانی که این اعلامیه را میخوانند آن را به دیگران نیز اطلاع بدهند. در آن لحظات احساس کردم باید در انتشار این پیام نقش داشته باشم. همراه با دوستم به خیابان فردوسی رفتم و اعلامیه را کپی کرده و پخش کردیم.

از زندان اوین تا کمیته مشترک
سال 53 موج دستگیریها در تهران و شهرستانها بود. ساواک نیمههای شب به خوابگاههای دانشجویی حمله و دانشجویان را دستگیر میکرد.
محمود بازرگانی از بازداشت خود در سن 17 سالگی توسط ساواک و محکوم شدن به یک سال زندان اینگونه میگوید: یکی از دانشجویانی که دستگیر شد برادر یکی از دوستان محفل اسلامی بود که همراه هم به کوه میرفتیم و قرآن میخواندیم و درباره مبارزه صحبت میکردیم. ساواکیها بعد از اینکه برادر مصطفی را تفتیش کردند در کمد مصطفی دفترچه خاطرات او را پیدا کرده بودند. او در این دفترچه اسم من و چند نفر دیگر را با همه فعالیتها و برنامهها و حرفهایی که زده بودیم تشریح کرده بود. 31 اردیبهشت سال 53 ساعت 30/8 شب وقتی به خانه بازگشتم دستگیر شدم. مأموران ساواک با زدن چشم بند مرا از خانه بیرون بردند و وقتی با التماسهای مادرم مواجه شدند، گفتند فقط چند سؤال از او میپرسیم و دو ساعت دیگر به خانه باز میگردد. این دو ساعت تبدیل به دو سال شد و آنها مرا مستقیماً به زندان اوین بردند. وقتی چشم بند را باز کردند متوجه شدم در یک اتاق مقابل بازجو ایستاده ام. بازجوی اولیه من فرامرزی نام داشت و از همان لحظه اول بازجویی من شروع شد. او کاغذی را که بین کتابهایم پیدا کرده بودند مقابلم قرار داد و فریاد زد ریچارد هلمز چه کسی است؟ این شخص رئیس سازمان سیا و سفیر سابق امریکا در ایران بود. احساس کردم او اطلاعاتی درباره این شخص ندارد سعی کردم او را منحرف کنم. به او گفتم ریچارد هلمز یکی از هنرپیشههای معروف است و من علاقه زیادی به بازی او دارم. بازجویی من تا دو روز ادامه داشت 48 ساعت نخوابیده بودم. روز بعد سر بازجوی زندان که قوی هیکل بود و عضدی نام داشت وارد اتاق بازجویی شد و وقتی اظهارات مرا خواند رو به فرامرزی کرد و با فریاد گفت این پسربچه تو را دست انداخته است. یک لحظه به طرف من برگشت و موهای سرم را در دست گرفت و سرم را محکم به دیوار کوبید و شروع به کتک زدن کرد. سرم از سه جا شکست و خون زیادی روی صورتم جاری شده بود. سر بازجو پس ازآنکه کتک زیادی به من زد اعلامیه ای را که از یکی از بچههای جوادیه گرفته بودند و او نیز اسم مرا گفته بود مقابلم قرار داد. با دیدن اعلامیه متوجه شدم همه چیز لو رفته است. شکنجههای من از آن روز شروع شد. مرا به اتاقی که در آن تخت چوبیای داشت میبردند و با بستن پاهایم به تخت با کابل شلاقم میزدند. از شدت شکنجهها پاهایم تاول زده بود و نمیتوانستم راه بروم.

در زیر شکنجهها فقط به خدا فکر میکردم و با توکل به او اطلاعات دیگری را که فقط خودم میدانستم لو ندادم. خوشبختانه تشکیلات گروههای خزانه، نازی آباد و شهر ری لو نرفت و تنها گروهی که لو رفته بود مربوط به بچههای جوادیه بود. 3 ماه و 15 روز در سلول انفرادی زندان اوین بودم و پس از آن به اتهام پخش اوراق ضد حکومتی مرا به بند 4 موقت زندان قصر منتقل کردند

در زیر شکنجهها فقط به خدا فکر میکردم و با توکل به او اطلاعات دیگری را که فقط خودم میدانستم لو ندادم. خوشبختانه تشکیلات گروههای خزانه، نازی آباد و شهر ری لو نرفت و تنها گروهی که لو رفته بود مربوط به بچههای جوادیه بود. 3 ماه و 15 روز در سلول انفرادی زندان اوین بودم و پس از آن به اتهام پخش اوراق ضد حکومتی مرا به بند 4 موقت زندان قصر منتقل کردند. در زندان قصر با بسیاری از مبارزان بزرگ انقلاب آشنا شدم و از هر کدام مطالب زیادی آموختم. زندان قصر برای من به منزله مطالعات دانشگاه بود و هر روز کتاب و جزوههای مختلف را مطالعه میکردم. این کتابها تحت عناوین دیگری توسط ملاقاتکنندهها به زندان آورده میشد. بعد از دو ماه در دادگاه نظامی به ریاست سرهنگ قلعه بیگی محاکمه شدم و به 5 سال حبس محکوم شدم اما به دلیل اینکه هنوز 18 سالم نشده بود این حکم به یک سال حبس تغییر کرد. بعد از صدور حکم مرا به اندرزگاه شماره 2 زندان قصر منتقل کردند. شماره من در زندان 1097 بود.
31 اردیبهشت سال 54 دوران محکومیتم به پایان رسید و نام مرا از بلندگوی زندان صدا زدند تا وسایلم را جمع کنم. از اینکه به خانه برمیگشتم خوشحال بودم اما این خوشحالی دوام نداشت و در دفتر زندان متوجه شدم یکی از اعضای ساواک برای تحویل گرفتن من آمده است. وقتی به او اعتراض کردم که محکومیت من تمام شده است گفت میخواهیم تو را به خانه نزد پدر و مادرت ببریم. میدانستم که دروغ میگوید اما چاره ای نداشتم. به من چشم بند زدند و وقتی آن را باز کردند متوجه شدم در سلول انفرادی 19 دربازداشتگاه کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک هستم.

مخوفترین شکنجهها
بیش از 100 روز در مخوفترین بازداشتگاه ساواک که معروف به کمیته مشترک ضد خرابکاری در سلول انفرادی بود بعد از چند روز متوجه شد تنها به دلیل تشابه اسمی او را به کمیته مشترک ضد خرابکاری آوردهاند و با شکنجههای وحشتناک سعی میکردند او را وادار به اعتراف کنند. این مبارز سیاسی زمان انقلاب از روزهای وحشتناک کمیته مشترک و شکنجههایی که در آنجا تحمل کرد اینگونه میگوید: 8 روز بدونآنکه کسی سراغ من بیاید در سلول انفرادی بودم تا اینکه با فریاد از نگهبان راهرو خواستم تا یک نفر به من توضیح دهد به چه دلیل من را به اینجا منتقل کردهاند. چند دقیقه بعد در سلول باز شد و منوچهر ازقندی معروف به منوچهری از بازجوهای ساواک وارد شد. مرا به اتاق بازجویی برد و خواست تا درباره منصور بازرگانی که با من تشابه فامیلی داشت هرچه میدانم بگویم. شرایط سال 54 بسیار سخت تر از سال قبل از آن بود و بازجوها بشدت شکنجه میکردند. وقتی زندانی زیر شکنجهها بشدت زخمی میشد او را به اتاق بهداری میبردند تا از مرگ زندانی و از بین رفتن اطلاعاتی که داشت جلوگیری کنند. آنها با شلاق زدن سعی میکردند روحیه مبارزان انقلابی را نابود کنند. گاهی اوقات با چشم بسته ما را پشت در اتاق بازجویی نگه میداشتند تا ضجههای زنان و مردانی را که شکنجه میشدند بشنویم. بدترین شکنجه شنیدن ضجههای زنان مبارز بود یک بار وقتی زیر شکنجه پاهایم بشدت عفونت کرده بود با زدن چشم بند مرا به اتاق بهداری بردند. پانسمان زخمها از شکنجه بدتر بود. دو سرباز دست و پای مرا محکم گرفتند و پزشک بهداری با قیچی باند پانسمان پای مرا به همراه پوست پایم برید. از شدت درد فریاد کشیدم و پزشک روپوش آلوده ای را در دهانم قرار داد تا نتوانم فریاد بکشم. بعد از سه ماه و 10 روز وقتی متوجه شدند نمیتوانند از من اطلاعاتی بدست بیاورند مرا دوباره به زندان قصر بازگرداندند. با دیدن زندانیهای قدیمی متوجه شدم به دستور ساواک بسیاری از زندانیان سیاسی که محکومیت آنها تمام شده بود از زندان آزاد نشدهاند. سال 54 و 55 پرجمعیتترین و پرترددترین زمان حضور متهمین در کمیته مشترک بود. چون مبارزات اوج گرفته بود و فرهنگ مبارزات زیر زمینی در کشور جا افتاده بود.
در دورانی که زندان بودم سعی میکردم کتاب بخوانم. کتابهای انقلابی و بخصوص کتابهای حضرت امام (ره) به وسیله ملاقاتکنندگان با نامه ای جعلی به زندان آورده میشد. اعضای خانواده زندانیان جلد این کتابها را عوض میکردند و به نام کتابهای دیگری که از دیدگاه ساواک مطالعه آن اشکالی نداشت در اختیار زندانیها قرار میدادند. از کودکی به حس مقدسی اعتقاد داشتم و آن این بود که همه چیز را به خدا میسپردم. روزهای طولانی که در سلول انفرادی بودم فقط به خدا فکر میکردم و ذکر میگفتم در نتیجه خدا به من صبر زیادی داد. هر بار وقتی پدر و مادرم به ملاقاتم میآمدند از وضعیتم در زندان اظهار رضایت میکردم و میگفتم خدا را شکر میگویم. یک بار به خاطر گفتن این جمله از سوی نگهبان بشدت کتک خوردم.

رمز پیروزی
می گوید هنوز هم حسرت روزهایی را که در زندان قصر بودم میخورم. آن روزها بهترین روزهای زندگیام بود.
بعد از انقلاب و با آغاز جنگ تحمیلی در قسمت لجستیک جهاد سازندگی مشغول فعالیت شدم. بعد از جنگ تحصیلاتم را در رشته تاریخ ادامه دادم و موفق به اخذ دکترای جامعه شناسی تاریخ شدم.

منبع:روزنامه ایران

- - , .

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: شنبه 24 بهمن 1394 ساعت: 12:38

صفحه بندی