خرید بک لینک

ایران آنلاین / کار حماسی تازه اله خاندرو گونزالز ایناریتو که 10 هفته از اکران آن در سطح جهان میگذرد، با پیروزی بزرگش در هفتاد و سومین دوره جوایز سینمایی گلدن گلوب که دوشنبه 21 دی اهدا شد و کاندیداشدن برای 12 جایزه اسکار 2016 که اسامی نامزدهایش پنجشنبه 24 دی اعلام شد، بیش از پیش مطرح شده و نامش بر سر زبانها افتاده است و حالا فزونتر از گذشته میتوان آن را پدیده این روزهای سینمای جهان نامید و یک شگفتی به تمام معنا توصیف کرد. این فیلم عظیم که «بازگشته» (یا «بازگشته از مرگ» یا «بازگشته از گور») نام دارد، یک شبه وسترن است که حوادث آن در مرزهای امریکای تازه شکل گرفته در سال 1823 و در زمانهای رخ میدهد که مقدمه دنیای غرب وحشی و به تبع آن خمیر مایه فیلمهای وسترن در هالیوود از دهه 1920 به بعد گذاشته میشد. فیلم تازه ایناریتو که بیش از دو ساعت و نیم طول میکشد و با همراهی مدیر فیلمبرداری همیشگیاش امانوئل لوبزکی برنده دو جایزه اسکار فیلمبرداری سالهای اخیر و البته تیمی متشکل از جادوگران جلوههای بصری تهیه شده، تصویری ناب و تأثیرگذار از تنهایی انسان و مقاومت او در محیطهای دشوار زیستی را ارائه میدهد و آن چنان هشدار دهنده است که بینندگان فیلم بابت این که قریب به دو قرن بعد در محیطهایی با گرمای مصنوعی و مدرنترین وسایل زندگی زیست میکنند و از جهنم یخ زده فیلم جدید ایناریتو دور هستند، احساس مسرت میکنند.

بازیها در فیلم <بازگشته> که تاکنون قریب به 400 میلیون دلار در سطح جهان فروخته، در سطحی بسیار خوب است و اختصاص یافتن جایزه گلدن گلوب بهترین هنرپیشه مرد دراماتیک سال به لئوناردو دیکاپریوی معروف و بازیگر اصلی این فیلم سند صحت این ادعا است و تام هاردی نیز دیگر بازیگر فیلم است که به چشم میآید. فراتر از آن کارگردانی مدبرانه فیلم توسط ایناریتو است که حاصل کارش تبدیل به یکی از بهترینهای سال پایان یافته 2015 و دو ماه نخست سال2016 شده و این محصول ناب استودیوی فاکس میتواند از افتخارات این کمپانی که سال سپری شده را زیرسایه یونیورسال و موفقیتهای شگرف اقتصادی این کمپانی گذراند و مثل سایر استودیوهای هالیوود یک مغلوب صرف مقابل یونیورسال بود،
به حساب آید.
روح بزرگ جستجوگر
برای ایناریتوی مکزیکی و 51 ساله این یک واقعه نادیده است که دو فیلم متوالی به فاصله فقط یک سال بسازد و آن هم در شرایطی که فیلم جدیدش نیاز به یک تلاش عظیم جسمانی و یک روح بزرگ جستوجوگر|داشته است.
ایناریتو سال پیش در همین موقعها با «مرد پرندهای» سینمادوستان را به شکلی متفاوت سحر کرده بود اما موفقیت عظیمش با آن فیلم که اضافه بر اسکارهای بهترین فیلم و برترین کارگردانی، چندین وچند جایزه گولدن گلاب و بافتا و کلکسیونی از جوایز سایر نهادهای سینمایی را هم تصاحب کرد. شاید بلای جانش در گزینش اسکار 2016 شود که جوایز آن 10 اسفندماه امسال در تالار کداک تیاتر شهر لسآنجلس امریکا اهدا میشود، آکادمی علوم سینمایی و هنرهای تصویری عادت ندارد به هنرمندان شاخههای مختلف دو اسکار متوالی بدهد و این رسم غلط بندرت زیرپا گذاشته شده است.
اگر مجریان گلدن گلوب، هم بخشی از جوایز سال پیش خود را به Birdmanدادند و هم امسال به گرامیداشت فیلم «بازگشته» پرداختند، به این سبب است که برخلاف «آکادمی» ملاحظاتی از آن دست که گفتیم ندارند. با این اوصاف سه جایزه گولدن گلاب بهترین فیلم، برترین کارگردانی و بهترین بازیگر مرد نقش اول که دهه سوم دی ماه به ایناریتو و دی کاپریو تعلق گرفت، شاید هفته بعد در اسکار تکرار نشود و فقط بخت دیکاپریو برای اسکار بهترین بازیگر مرد نقش اول سال زیاد است و آن هم به این دلیل ساده و مستقیم و صریح که پیشتر این جایزه را نبرده و سه کاندیدایی قبلیاش با شکست همراه شده است.
وجوه مشترک
ناظران تیزبین به رغم تفاوتهای از زمین تا آسمان «مرد پرندهای» با «بازگشته از مرگ» به سرعت و به راحتی متوجه میشوند که دو فیلم وجوه مشترک متعددی هم دارند و از یک ذهن واحد تراویدهاند شماری از عناصر دو فیلم یکسان و نمادهای آنان مشابه است و هنرمندان مستعدی که در هر دو پروژه حاضرند، این شباهتها را پی ریختهاند. هر چقدر که Birdman در فضاهای دربسته و اغلب در اتاق پشت صحنه یک تئاتر در شهر نیویورک امریکا سپری میشد، در «بازگشته» دوربین لوبزکی طوری حرکت پیوسته میکند که چندان مشخص نمیشود او در تودهای پایانناپذیر از برف و یخ حرکت میکند و این انگار همان گستره مستمر و بی پیچ و خم برادوی مرکز تئاتر امریکا در شهر نیویورک این کشور است، که محل شکل گیری اتفاقات فیلم «مرد پرندهای» است. حتی کاراکترهای اصلی دو فیلم نیز از یک منظر خاص مشابهاند و امر یکسانی را تعقیب میکنند.
در هر دو فیلم با مردانی مواجهیم که در یک شرایط خطیرزیستی و شغلی و در حالی که هر لحظه ممکن است دنیا روی سرشان خراب شود، از دل ناامنی، امنیت بیرون میکشند ولی بر اثر فشار عصبی بازندههایی هستند که فقط پز آدمهای پیروز را دارند.
تلی از کوه!
در سال 1823 و در حالی که به جای امریکای عوامفریب فعلی تلی پایان ناپذیر از کوه و صحرا و مناطق فاقد خانه و شهرهایی کوچک و تازه در حال شکلگیری خودنمایی میکردند و از حرکت اکتشافی لوییس و کلارک در طول این خاک برای رصد کردن این کشور مدت اندکی میگذشت، با کاراکترهایی در دل فیلم وهمانگیز و یخ زده جدید ایناریتو مواجه هستیم که وی و فیلمنامهنویسش (مارک ال اسمیت) مدعیاند با تأسی از آدمهایی واقعی و کسانی که 190 سال پیش در آنجا میزیستهاند، ساخته شده است. چه در فیلمنامه ایناریتو و مارک ال اسمیت و چه در رمان سال 2002 مایکل پانکه که مورد اقتباس این دو هنرمند قرار گرفته، اسامی افرادی که میبینیم و وصفشان را میخوانیم، همانی است که در واقع نیز بوده است. فراتر از اسمها و نشانهها آنچه فیلم ایناریتو را فراتر از داستان پانکه نشان میدهد فاصله عظیمی است که کاراکتر اصلی طی میکند و رودخانههای یخزده و برفهای سپید روبه سیاهی است که پشت سر میگذارد تا در عین داشتن جراحتهای عمیق به نشانههای تمدن و اولین شهر در دسترس برسد و از مرگ مسلم رهایی یابد. او از درون دهان مرگ بیرون میآید و در عین نیستی زنده میشود تا عنوان فیلم (بازگشته از گور) کاملاً مصداق بیابد.

شکارچی بیرحم یا کاراکتر کارتونی؟

ویل پولتر یکی از کاراکترهای پرشمار موفق فیلم «بازگشته»، شاهکار جدید الهخاندرو گونزالز ایناریتو مکزیکی هفته پیش در مصاحبهای تلویزیونی در نیویورک گفت: یک فرد سینما دوست اخیراً وی را در خیابان با کاراکتر سید در فیلمهای سه گانه و کارتونی و معروف «داستان عروسک» که پسربچهای پر دردسر است اشتباه گرفته است! وی افزود: من در «بازگشته» پریجر یعنی یکی از شکارچیان و فروشندگان بیرحم پوست حیوانات هستم اما آن روز در خیابان یک زن مسن ناگهان جلویم را گرفت و گفت: خیلی خوشحالم شما را میبینم. کارت را بسیار دوست دارم. با وجد هرچه بیشتر گفتم اسباب افتخار من است و او اضافه کرد: چقدر خوب در قالب سید فرو رفتهای. اصولاً فیلمهای «داستان عروسک» شگفت انگیز است. او سپس یک عکس سلفی از خودش و من گرفت و رفت و من چون نمیخواستم شادی او را نقض کنم، نگفتم که کاراکتر مورد نظر وی نیستم. شایان ذکر است که پولتر در فیلمهای «ما میلرها هستیم» و «دونده مارپیچ» هم بازی کرده و در حال کسب شهرتی فزاینده و حرکت به سوی نقشهای مهمتر است.

از فیلمهای ترسناک تا دشتهای ایناریتو
در رزومه کاری مارک ال اسمیت فقط نگارش داستان فیلمهایی از ژانر «هارور» وحشت چون «سئانس»، «زوج تعطیلی» و «حفره» مشاهده میشود و به همین سبب است که اتفاقات چندوجهی و بس عظیمتر فیلم جدید ایناریتو در دریای یخزده تنهایی به کلی متفاوت با تجربیات قبلی این سناریست و حالت یک کار «اگزیس تنشیالی» و حرکت بقاجویانه دور از باور را دارد که لابد فقط در کتابهای داستان و فیلمهای سینمایی شگرف میتواند لباس حقیقت بپوشد. هیو گلس (با بازی عالی لئوناردو دی کاپریوی 42 ساله در یکی از بهترین نمایشهای عمرش) یک مرد کوهستانی و مخلوق سرماهای کشنده است که وقتی شروع به طی طریق در دشتی پایانناپذیر از برف و یخ و محوطههای بلورین میu2009کند، بیننده فیلم مطمئن میشود فقط با سلاح معجزه میتوان او را فردی همچنان زنده در پایان این سفر محتوم تلقی کرد و یقین دارد که او سرانجام به نقطه ای سقف دار و گرم نخواهد رسید و فقط دارد در مرگ خود تأخیر میاندازد.
اشتباه مفید
ظاهراً اشتباه ایناریتو در زمینه عدم استفاده از Voiceover و بهره نگرفتن از قصهگویی که اتفاقات رخ داده برای این مرد مقاوم بینوا را شرح بدهد تا بفهمیم چرا وی در چنین شرایط هولناکی قرار گرفته، تأثیر مثبت گذاشته و به سرگشتگی جذاب کاراکتر اصلی افزوده و شاید دلیل اصلی و راز تعقیب این حرکت طولانی تا پایان آن توسط بینندگان فیلم باشد. در چنین فضایی کاراکتر دی کاپریو برای اینکه بگوید چه رنجی میبرد و چه میکشد، فقط به نشان دادن حرکات صورت و ناله کردن و نفس کشیدن پرسروصدا دست میزند و معمولاً حرف و سخنی از زبان او نمی شنویم.

یادگار سارافیان
دقایقی پیش از آن، شاهد رویارویی یک طایفه از سرخپوستان به نام قوم پاونی با گروه شکارچیان سفیدپوست در حال حرکت در منطقه بودهایم. در این جنگ خونبار چه آنهایی که کشته و مجروح شدهاند و چه آنها که جان سالم بدر بردهاند. با آلام روحیشان فقط بر ناامنی منطقهای افزودهاند که به طور عادی هرگز نمیتوان در سرمای بی رحمانه زمستانی آن زنده ماند. در سال 1971 ریچارد سی سارافیان با استفاده از قوه بازیگری ریچارد هریس فقید فیلمی به نام «مردی در تنهایی» ساخته بود که آن هم روایتی از زندگی هیوگلس بود. چه در آن ورسیون و چه در نسخه ایناریتو گلس مردی دچار تضادهای عظیم درونی و خدشههای بزرگ بیرونی است. او از یک سو سالها در کنار قوم پاونی زیسته و با زنی از تبار آنها ازدواج کرده و به زبان آنها سخن میگوید و بچهاش دو رگهای محصول زندگی مشترک دو تبار مختلف است و از جانب دیگر به خاطر آگاهیهای عظیمش از مشخصات خطیر و مرگزای منطقه راهنمای ارشد و عصای اصلی دست شکارچیان افسارگسیختهای است که به قصد اندوختن پوست گرانقیمت حیوانات کمیاب و پر کردن جیبهایشان از «پول خون» این چهارپایان به منطقه ریختهاند و سرآمدشان کاپیتان اندرو هنری (با بازی دامنال گلیسون) است.
سفر شکارجویانه تازه آنها چندان پرثمر نبوده و با نازل شدن هر چه بیشتر عفریت سپیدرو و سیاهدل زمستانی بس سرد در گستره شمال امریکا، گروه شکارچیان ناکام تصمیم میگیرند از میانه راه برگردند و به جای سنگینتر کردن بار پوستهای شکار شدهشان جان خود را از سرمای بشدت زیر صفری منطقه رهایی بخشند.
چه خیالها؟!
با این حال آنها در منطقهای تردد میکنند که فقط در تسخیر برف فزاینده و گرگهای گرسنه و خرسهای بزرگ بیرحمی است که برای شکار گوشت هر جانداری مهیا و پرانگیزهاند.
این صحنهها به اندازه کافی هشداردهنده است اما ترس بزرگ و شوک مهلک ایناریتو زمانی وارد میشود که گلس خسته در گوشهای از جنگل دقایقی به استراحت مینشیند و میخواهد چرتی بزند که ناگهان یک خرس «گریزلی» مادر با جثهای بزرگ مقابلش سبز میشود. در لوله تفنگ گلس فقط یک خشاب تک گلولهای باقی مانده و او همان را خرج خرس در حال حرکت به سمت خود میکند. چه خیالها؟! گلوله فقط خرس را قدری خونین و به تبع آن جریتر و به دریدن انسان درمانده پیش رویش مصممتر میکند.
صحنه رویارویی تک به تک گلس با این خرس در عین کامپیوتری بودن و تکیه بر فناوریهای موسوم به «CGI» از حقیقیترین دوئلهای هالیوودی و تأثیرگذارترین سکانسهای فیلم جدید ایناریتو و کلیدیترین واقعه و نقطه عطف فیلمی است که کل زمان باقی ماندهاش تلاش اسفu2009بار مرد بشدت مجروح برای زنده ماندن در دهان عظیم مرگی است که به روی او آغوش گشوده است.
رئالیسم خراشدهنده!
از همه ترسناکتر کارهایی است که خرس در جنگ مستقیماش با گلس انجام میدهد و انگار مطمئن است که این جنگ را فتح میکند و در نتیجه دقایقی با او بازی میکند، رئالیسم موجود در تصویربرداری این سکانس طولانی بشدت بر ذهن بینندهها تأثیر میگذارد و خاطرها را خراش میدهد و همچون یک کابوس آنها را تا پایان ماجرا رها نمیکند. گلس سرانجام خرس را میکشد و ظاهراً زنده میماند اما او بر اثر شدت جراحات خونین و ویران شده و مردهای است که اگر دیگران (شکارچیان همراه وی) به او یاری نرسانند نیم درصد شانس هم برای زنده ماندن در این برهوت یخزده ندارد.
با گمان مرگ
اندرو هنری به دو عضو گروهش شامل جان فیتز جرالد پرتجربه و بداخلاق (تام هاردی) و جیم بریجر جوانتر و پرحوصلهتر دستور میدهد آنجا بمانند و به گلس یاری برسانند اما فیتز جرالد سیاهطینت که مطمئن است گلس زنده نمیماند، او را تنها میu2009گذارد و همراه با بریجر از منطقه دور میشود و به دروغ به هنری میگوید که گلس مرده و تلاش آنها بیحاصل بوده است. از آن پس فیلم ایناریتو داستان تلاش حیرتانگیز گلس برای زنده ماندن، عبور از دشت شیطانی و پایانناپذیر و سفیدپوش و جنگلهای یخزده سبز شده درون آن و رسیدن به شکارچیان بیوفا و تسویهحساب با فیتز جرالد دروغگو است که هر چند به موفقیت ظاهری میانجامد، اما فقط مصداقی حقیقی از زندگی مرگآسای یک انسان به جان آمده است.
موفق ناکام؟!
این موفقیتی است که بوی شکست میدهد و زندگیای را به تصویر میکشد که فقط بر پایه مرگ ادامه مییابد و جهنم واقعی در دل سرمای مدهشی که وجود بینندگان را نیز دچار یخزدگی میکند و تبدیل به یکی از بهترین فیلمهای عمر هنری ایناریتو و برترین و خاصترین آثار سینمای جهان طی سالهای اخیر و یک مدعی جدی در رقابتهای اسکار امسال (2016) میشود. این در حالی است که «بازگشته» سهu2009شنبه گذشته 5 جایزه بافتا (اسکار سینمای بریتانیا) را نیز تصاحب کرد.
مشخصات فیلم
٭عنوان: «بازگشته» (بازگشته از مرگ)
٭محصول:استودیوهای نیوریجنسی و انونیموس کانتنت امریکا
٭ تاریخ اکران جهانی: 21 دسامبر 2015
٭ تهیهکنندگان: ارنون میلکان، استیو گولین و مری پارنت
٭ سناریستها: اله خاندرو گوانزالز ایناریتو و مارک ال اسمت، براساس رمانی از مایکل پانکه
٭کارگردان: اله خاندرو گونزالز ایناریتو
٭ مدیر فیلمبرداری: امانوئل لوبزکی
٭تدوینگر: استیفن میریونه
٭ طراح صحنه: جک فریسک
٭ طراح جلوههای تصویری: ریچ مک براید
٭ موسیقی متن: ریوایچی ساکاموتو و الوا نوتو
٭ طول مدت: 156 دقیقه
٭ بازیگران: لئوناردو دیکاپریو، تام هاردی، دامنال گلیسون، ویل پولتر، فارست گودلاک، دووان هاوارد، آرتور ردکلاد، ملاو ناکهکو، گریسی دوو، لوکاس هاس و کریستوفر جونز
منبع: روزنامه ایران

- - , .

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: يکشنبه 2 اسفند 1394 ساعت: 12:04

صفحه بندی